محسوس بازهم بيشتر تلطيف يافته و به تجرد نسبى مىرسد . در مرتبهء تعقل كه علم به ماهيات و مفاهيم كلى است ، همان صورت خيالى باز هم مجردتر از خصوصيات فردى و شخصى شده و به طورى در ذهن حضور مىيابد كه بر افراد بسيار قابل انطباق است . پس كلى از طريق تجريد امر مادىِ جزيى به وجود مىآيد .
مؤلف قدس سره در اين قسمت ، كلام اين حكما را نقل كرده و آن را حمل بر تشبيه و مجازگويى مىكند ، كه براى نزديك ساختن مطلب به ذهن مبتدى بيان شده است .
حاصل اين كلام آن است كه : احساس مشروط به دو چيز است :
1 - حضور ماده نزد اندامهاى احساس ؛ مثلًا تا مادهء كتاب در برابر ديدگان من نباشد ، نمىتوانم آن را ببينم ، و يا آن را لمس كنم .
2 - همراه بودن معلوم با اعراض تشخص دهنده .
در تخيل تنها شرط دوم معتبر است ، لذا مىتوان چهرهء يك دوست را كه هماكنون در حضور ما نيست ، در ذهن آورد و يا منظرهاى را كه قبلًا ديدهايم و اكنون از ما غايب است ، تخيل نماييم . اما ادراك عقلى ، هيچ يك از دو شرط فوق را ندارد . اين ادراك از طريق تقشير « 1 » و جدا ساختن معلوم از ماده و ديگر اعراض تشخص دهندهاى كه همراه با معلوم است ، صورت مىپذيرد ؛ به گونهاى كه فقط ماهيت برهنه از همهء پوستهها و عوارض باقى مىماند ؛ مثلًا ما وقتى به ادراك عقلى انسان دست مىيابيم كه افراد متعددى از آن را يافته باشيم و سپس اين افراد را كه اوّلًا مقترن با مادهاند ، و ثانياً همراه با عوارض ويژهء خود مىباشند - هر كدام رنگ خاص ، وزن خاص ، طول و عرض و عمق خاص ، شكل خاص و هزاران ويژگى خاص خود را دارد - از آن ماده و عوارض جدا سازيم .
اين بيان موهم آن است كه صورت حسى همان شىء مادىِ همراه با عوارض
هامش
( 1 ) . « قشر » به معناى پوسته است و « تقشير » به معناى « پوست كندن » مىباشد . گويا به هنگام ادراك عقلى ، پوستههاىمعلوم از آن كنده مىشود و ماهيت صرف وخالص از آن جدا مىگردد