جسمانى و ساير اعراض آن ، ثانياً و بالتبع مىباشد . همچنين هر امر مادى - از آنجا كه پيوسته در حال تغيير و تحول بوده و داراى يك وجود سيال و تدريجى است ، به ويژه براساس حركت جوهرى كه پيش ازاين به اثبات رسيد - وجودش مقيد به زمان و منطبق بر زمان مىشد . و سرانجام هر امر مادى قابل اشارهء حسى است و مىتوان آن را به مكان خاصى نسبت داد . اينها ويژگىهاى مشترك ميان همهء امور مادى است .
توضيح مقدمهء دوم :
اوّلًا : علم از آن جهت كه علم است ، انقسامپذير نيست ؛ يعنى نمىتوان آن را فىالمثل دونيم يا سه قسمت نمود . اين حقيقت در مورد صورتهاى عقلى و نيز معانى جزيى روشن و واضح است و در مورد صورتهاى مقدارى نيز توضيحش آن است كه وقتى مثلًا تصوير چوب يك مترى را در ذهن خود به دو نيم تقسيم مىكنيم ، در حقيقت دو صورت علمى ديگر را در كنار آن صورت نخستين به وجود آوردهايم ، نه آنكه صورتى كه از چوب يك مترى داريم به دو صورت ذهنى كوچكتر تقسيم شده باشد . به شهادت آنكه ما پس از اين عملِ به ظاهر تقسيم ، اين دونيمه را با آن كل مقايسه مىكنيم و حكم مىكنيم كه مثلًا مجموع اين دو نيمه مساوى است و با آن كل پيش از آنكه تقسيم شود و اين حكم و سنجش تنها در صورتى امكانپذير است كه صورت نخستين باقى باشد . اين نشان مىدهد كه صورت نخستين تقسيم نشده است ، بلكه دو صورت كوچكتر از آن در لوح نفس ايجاد شده و همين ، زمينهء توهم تقسيم شدن آن را فراهم آورده است .
ثانياً : علم حقيقتى است كه مقيد به زمان نمىباشد ، دليل آنكه ما يك حادثهء جزيى را ، كه در زمان خاصى روى داده است ، با حفظ عينيت و تطابق كامل ، در هر زمانى مىتوانيم ادراك كنيم ؛ چنانكه حادثهاى را كه سالها پيش ديدهايم ، دوباره يادآور مىشويم و همان را بعينه در ضمير خود حاضر مىكنيم . اگر آن ادراك مقيد به زمان بود ، همراه با گذشت زمان ، در آن تغيير و تحول روى مىداد . در اينجا دو مطلب است كه مىتوان مستقل از هم مطرح كرد :