اين رو ، ادراك حسى بيرون از اختيار شخص ادراك كننده است ؛ مثلًا آدمى معمولًا نمىتواند چهرهء كسى را كه حضور ندارد ، ببيند ، يا سخنش را بشنود ، يا بوى گلى را كه موجود نيست استشمام نمايد ، اما همهء اينها راهرگاه بخواهد با ميل و اراده خود مىتواند با استمداد از قوهء خيال تصور نمايد .
چرا « علم حسى » و « علم خيالى » جزيى است ؟
در فصل گذشته - آنجا كه بر حضورى بودن علم انسان به نفس خود ، برهان اقامه كرديم - و نيز پيشترها - در فصل هفتم از بخش پنجم كه در بارهء كليت و جزئيت بحث كرديم - گفتيم كه صورتهاى ذهنى همگى ، امورى كلى و قابل انطباق بر مصاديق كثيراند و اساساً وجود ذهنى با ويژگى كليت عجين است . « كليت يك ويژگى ذهنى است كه در ذهن بر ماهيت عارض مىشود ، چرا كه وجود خارجى و عينى مساوق با شخصيت است و اباى از اشتراك دارد . بنابراين ، كليت از لوازم وجود ذهنى ماهيت است ؛ همانگونه كه جزئيت و تشخص از لوازم وجود خارجى مىباشد » . « 1 »
اما اينكه علم حسى و علم خيالى را از اقسام علم جزيى بهشمار آورديم و صدق آن بر بيش از يك مورد را محال دانستيم ، تنها بدين لحاظ است كه در علم حسى اندام و قواى حس ، با مادهء معلوم خارجى اتصال و ارتباط دارد و علم خيالى نيز مسبوق و متوقف بر علم حسى مىباشد و به واسطهء حس با معلوم خارجى ارتباط مىيابد . و چون اين اتصال و ارتباط با خارج ، همانند نفس خارج ، امرى شخصى است ، هرگاه صورت ذهنى همراه با اتصال و ارتباطش با خارج اعتبار گردد ، جزيى خواهد بود و تنها بر همان معلوم خارجى كه آن ارتباط ويژه را با آن دارد منطبق خواهد گشت ، چرا كه آن اتصال خاص هرگز ميان آن صورت ذهنى و شىء خارجى ديگر برقرار
هامش
( 1 ) . نهايةالحكمه ، فصل سوم از مرحلهء پنجم