تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ترجمه و شرح بداية الحكمة ( فارسى ) — صفحة 257

مساهمون:

ص٢٥٧
وجودى است براى عالم . پس عالم با معلوم بايد متحد باشد ، چرا كه اگر عالم با معلوم متحد نباشد و وجود عالم بيگانه از وجود معلوم و غير آن باشد ، وجود معلوم هم « براى خود » خواهد بود و هم « براى غير » ، در حالى كه يك شىء نمىتواند هم موجود لنفسه باشد و هم لغيره . به دليل آن‌كه لنفسه بودن يك وجود ، به معناى قائم به خود بودن آن وجود و بىنيازى آن از موضوع و محل است و لغيره بودن آن به معناى قيامش به غير و نيازمندى به آن موضوع و محل مىباشد . در نتيجه اگر يك وجود هم لنفسه باشد و هم لغيره ، تناقض لازم مىآيد . حاصل آن‌كه : اگر معلوم در علم حضورى يك جوهر قائم به خود باشد ، معلوم با عالم متحد خواهد بود ، زيرا : 1 - وجود معلوم در اين فرض ، يك وجود لنفسه است ؛ 2 - وجود معلوم مطلقا براى عالم ( للعالم ) مىباشد ؛ 3 - يك وجود نمىتواند هم براى خود باشد و هم براى غير . در نتيجه ، در آن‌جا كه معلوم ، يك جوهر است ، معلوم با عالم متحد خواهد بود و وجود لنفسهء معلوم همان وجودش للعالم مىباشد . اما در آن‌جا كه وجود معلوم ، عرضى و لغيره است ، مىگوييم : در اين فرض وجود معلوم براى موضوع و متعلق به موضوع خود است ؛ از طرفى وجودش براى عالم و متعلق به عالم نيزهست ، زيرا - چنان‌كه گفتيم - هر معلومى وجودش براى عالم مىباشد . از اين‌جا دانسته مىشود كه وجود « عالم » با وجود « موضوع معلوم » متحد است ، زيرا اگر آن دو وجود گسسته از هم و مغاير با يك‌ديگر باشند ، لازم مىآيد كه يك شىء ، براى دو شىء مغاير موجود باشد ؛ يعنى لازم مىآيد يك عرض در دو موضوع حلول كرده باشد و قائم به دو موضوع مغاير باشد و اين محال است . پس عالم با موضوعِ معلوم متحد است . از سوى ديگر ، عرض از مراتب وجود جوهر است و جوهر و عرض با يك وجود