مؤلف قدس سره مىگويد ، ما نيازى نداريم قضيهء : « علم وجود دارد » را اثبات كنيم ، زيرا بالبداهه مصاديق علم را در خود مىيابيم و احتياجى نيست براى علم ، معرّف ارائه دهيم ، چرا كه مفهومش نيز بديهى است .
قضيهء : « من علم دارم » و يا قضيهء : « علم نزد من تحقق دارد » در حقيقت يك قضيهء وجدانى است ؛ مانند قضيهء : « من خوشحال يا غمناك هستم » ، « من گرسنه هستم » و مانند آن . چنانكه مىدانيم قضاياى وجدانى جزو قضاياى بديهى است .
اما مفهوم علم نيز يك مفهوم روشن است ؛ يعنى مفهومى است كه ابتداءاً و بدون نياز به وساطت مفاهيم ديگر در ذهن مرتسم مىشود . سرّش آن است كه ما مفهوم علم را از امورى كه بالوجدان و بهطور حضورى در خود مىيابيم به دست مىآوريم ؛ همچون مفهوم تشنگى و گرسنگى ، غم و شادى و مانند آن . چنين مفاهيمى خود به خود براى نفس آشنا و شناخته شده است و معرفت به آنها بدون تعريف حاصل است .
علم تعريف حدّى و يا رسمى ندارد
لازم به يادآورى است كه « علم » نه تنها نيازمند تعريف نيست ، بلكه اساساً تعريف حدّى و يا رسمى آن ناممكن است ، زيرا تعريف حدّى از جنس و فصل تشكيل مىشود ، در حالى كه « علم » اساساً مفهوم ماهوى نيست و جنس و فصل ندارد ، بلكه از معقولات ثانى فلسفى و حاكى از نحوهء وجود شىء مىباشد . شاهد اين مدعا آن است كه علم بر مقولات گوناگون قابل اطلاق بوده و بلكه واجب تعالى نيزمصداق آن است ؛ چنين مفهومى ، هرگز مفهوم ماهوى نخواهد بود .
رسم نيز نهايتاً از گروه ماهيات تركيب مىيابد « 1 » ؛ علاوه بر آنكه تعريف ، خواه حدّى و خواه رسمى ، بايد روشنتر از معرَّف باشد ، در حالى كه مفهومى روشنتر از علم
هامش
( 1 ) . حائرى يزدى ، كاوشهاى عقل نظرى ، ص 117