مىشود ، تابش آفتاب در طبيعت انسان اثر مىكند و آن را به گونهاى تغيير مىدهد كه مقتضى ايجاد اين تغيير و حركت باشد . بنابراين ، عامل قاسر علت بعيد حركت است و علت قريب و فاعل مباشر حركت همان طبيعت مقسور است .
در مورد حركتهاى نفسانى نيز اگرچه نفس در حركت تأثير دارد ، اما تأثير آن در طول تأثير طبيعت بوده و فاعل مباشر همان قوهء عامله است كه در عضلات پراكنده مىباشد . نفس يك سلسله قوا و از جمله طبيعت را در استخدام دارد و افعال خود را از طريق آنها انجام مىدهد .
* * * مؤلف با توجه به مقدمهء فوق در پاسخ به اين سخن مستشكل مىگويد :
شما گفتيد علت تغييرات و حركات اعراض ، حوادث و عوامل متغير و متجدد بيرونى است كه به مبدأ ثابت ( خواه طبيعت و خواه غير آن ) ضميمه مىشود . ما مىگوييم : فاعل مباشر در همهء حركات همان طبيعت است و اگر عامل ديگرى هم مؤثر باشد . تأثيرش در طول تأثير طبيعت است . بنابراين ، خود اين حوادث و عوامل متغير و متجدد بيرونى نيز نهايتاً مستند به يك طبيعت مىباشند . آن طبيعت اگر ذاتاً متجدد و نو شونده باشد ، مطلوب ما ثابت است و اگر ذاتاً متجدد نباشد ، اين سؤال در مورد آن تكرار مىشود كه : چگونه آن طبيعت ثابت توانست منشأ اين تحولاتگردد ؟
پس براى آنكه با محذور تسلسل و يا دور مواجه نشويم ، بايد به طبيعتى برسيم كه تحول و تجدد ، ذاتى آن است .
برهان دوم بر وقوع حركت در جوهر
ويمكنُ أن يستدلَّ على الحركةِ في الجوهرِ بما تقدَّم : أنّ وجودَ العرضِ من مراتبِ وجودِ الجوهرِ ، من حيثُ كونِ وجودهِ في نفسِه عينَ وجودِه للجوهر ، فتغيُّرُه وتجدُّدُه تغيُّرٌ للجوهرِ وتجدّدٌ له .