وجود آمدن پياپى ارادههاى خاصِ برخاسته از نفس ، در مقاطع مختلفِ حركات نفسانى ، يعنى حركاتى كه مبدأشان نفس است .
در جواب گفته شده : ما سخن را متوجه همين حالات و ارادههاى متحول مىكنيم و مىپرسيم : منشأ تحولشان چيست ؟ اينها نيز به ناچار در حركات طبيعى و حتى در حركات قسرى به طبيعت منتهى مىشوند ، چرا كه قسر نيز به طبيعت مىانجامد و همينطور در حركات نفسانى ، زيرا چنانكه خواهد آمد « 1 » ، فاعل بىواسطهء تحريك در اين حركات نيز طبيعت است .
شرح و تفسير
مستشكل مىگويد : درست است كه علت متغير بايد متغير باشد و چون اعراض جسمانى متغيراند ، علت آنها نمىتواند يك امر ثابت و خالى از تغيير و تحول باشد اما از اين مقدمات نمىتوان نتيجه گرفت كه طبيعت اجسام و صورت نوعيهء آنها امرى متجدد و متحول است .
آرى ، اگر علت تامهء حركت اعراض صرفاً طبيعت جسم باشد ، اين استنتاج صحيح است ، اما طبيعت تنها جزيى از علت است و عوامل خارجى ديگرى نيز وجود دارند كه به طبيعت ضميمه مىشوند و جزيى از علّت تامهء حركت را تشكيل مىدهند . در حقيقت منشأ تغيير و تحولات و نوشدنهاى اعراض ، همين عوامل و پديدههايى است كه از بيرون به طبيعت يا غير آن « 2 » ضميمه مىشود . اين
هامش
( 1 ) . در فصل پانزدهم
( 2 ) . در عبارت مؤلف قدس سره آمده است : « إن القوم صحَّحُوا ارتباط هذه الأعراض إلى المبدأ الثابت ، من طبيعةٍ و غيرها . . . » . عطف « غيرها » به طبيعت اشاره است به عقيدهء برخى از فلاسفه كه معتقدند فاعل مباشر در حركتهاى ارادى ، نفس است . اما چنانكه خواهد آمد ، مؤلف بر آن است كه فاعل قريب حركت ، هم در حركتهاى طبيعى و هم در حركتهاى ارادى و قسرى ، همان طبيعت جسم است