مىدهد و فرد ديگرى را به دست مىآورد .
مثال روشنتر براى مسافت حركت ، حركت مكانى است . وقتى جسم از مكان « الف » به مكان « ب » حركت مىكند و فاصلهء يك مترى را در يك دقيقه طى مىكند ، متحرك در هر لحظه و هر « آن » در مكان خاصى قرار دارد و نسبت مكانى خاصى را واجد مىگردد ، يعنى أين آن همواره تغيير مىكند و در هر « آن » در نقطهاى قرار دارد و نسبت مكانى خاصى ( أين خاصى ) را به خود مىگيرد . بنابراين ، چيزى كه حركت در آن واقع مىشود و مسافت حركت است ، همان مقولهء أين است .
در حركت كيفى نيز اينگونه است . وقتى رنگ سيب از سبزى به سرخى مىگرايد ، مسافت حركت همان رنگ است كه يك نوع كيف است و وقتى حرارت شىء از صفر به صد مىرسد ، مسافت حركت همان كيف ملموس است .
همچنين هرگاه جسمى به دور خود مىچرخد و دائماً وضع خاصى به خود گيرد ، مسافت حركتش همان مقولهء وضع است .
نهايتاً در جايى كه شىء حركت جوهرى دارد و در ذاتش تحول روى مىدهد ، مسافت حركت همان جوهر شىء است ؛ مانند خاك كه نبات مىشود و آنگاه حيوان و سپس انسان مىگردد . در اينجا مسافت حركت مقولهء جوهر است .
بيانى دقيقتر در بارهء مسافت حركت
با دقت بيشتر به اين نتيجه مىرسيم كه : مسافت حركت آن وجود متصل و سيالى است كه بر موضوع حركت جارى مىشود . اين وجود ، چون امكانى و محدود است ، لاجرم داراى ماهيت است و ماهيت از آن انتزاع مىشود از سوى ديگر ، چون يك وجود متغير و متحول است - به ديگر سخن ، يك وجود تشكيكى و داراى مراتب مختلف است اگر از همهء مراتب آن يك ماهيت خاص ( / يك نوع خاص از يك مقوله ) انتزاع شود - لازمهاش وقوع تشكيك در ماهيت خواهد بود ؛ يعنى يك ماهيت واحد