فرض كنيد « الف » علّت تامهء « ب » است ؛ در اين صورت اگر « الف » يك امر ثابت باشد در همان لحظهء اول وجود آن ، معلولش با تمام اجزا و با همهء هويتش دفعتاً تحقق خواهد يافت و اين بدان معناست كه معلول آن ، يعنى « ب » ، يك وجود جمعى و ثابت دارد و همهء اجزائش با هم تحقق مىيابد و اگر چنين نباشد ، تخلف معلول از علت تامهء آن لازم مىآيد و بنابراين ، هرگز « ب » نمىتواند يك وجود ممتد و تدريجى داشته و به گونهاى باشد كه اجزاى فرضى آن غير مجتمع باشند ؛ به ديگر سخن ، « ب » هرگز يك پديدهء متغير و متحرك نخواهد بود .
براى فهم بهتر مطلب به اين مثال توجه كنيد : اگر چراغى در مكانى ثابت باشد ، نورى كه از آن مىتابد ، فضاى مشخصى را روشن مىكند و اين روشنايى هرگز از نقطهاى به نقطهء ديگر منتقل نشده و حركتى در آن رخ نخواهد داد . تنها در صورتى اين روشنايى قابل انتقال از مكانى به مكان ديگر است كه خود چراغ جابهجا شود .
حاصل آنكه : اگر علت مباشر و بدون واسطهء معلول ، امر ثابتى باشد ، نتيجهء آن نيز امر ثابتى خواهد بود و ثبات در برابر حركت است ؛ بنابراين ، معلول چنين علتى هرگز متحرك نخواهد بود . در نتيجه بايد گفت : « علت حركت بايد خودش متحرك باشد » و اين همان بيان مؤلف است : « إذ لو كان [ الفاعل القريب للحركة ] أمراً ثابت الذات من غير تغير و سيلان ، كان الصادر منه أمراً ثابتاً في نفسه » .
يك نكته
در نهاية الحكمه بيان مؤلف به اين صورت است : « وعلةُ المتغير يجب أن تكون متغيرة ، و إلّالزوم تخلُّفُ المعلول بتغيُّرِه عن علته ، و هو محالٌ » « 1 » .
بازگشت اين دليل نيز به همان بيان بالا است و توضيحش آن است كه : اگر علت
هامش
( 1 ) . نهاية الحكمه ، فصل هشتم از مرحلهء نهم