شرح و تفسير
يكى از مقومات حركت ، محرّك يعنى فاعل و بهوجود آورندهء حركت است . در اصل اينكه حركت نيازمند فاعل است ، بحثى نيست ، زيرا حركت پديدهاى ممكن است و مانند ساير ممكنات ، معلول است و نياز به علت دارد . پس هر حركتى را فاعلى است كه آن را بهوجود مىآورد . محل بحث و مورد نزاع اين است كه آيا فاعل حركت مىتواند همان شىء متحرك باشد ؟ به ديگر سخن : آيا شىء مىتواند خودش حركت را در خودش به وجود آورد و خود را متحرك سازد ؟ پاسخ مؤلف قدس سره به اين سؤال منفى است . در طليعهء اين فصل مىگويد : « يجب أن يكون المحرك غير المتحرك ، محرك بايد مغاير با متحرك باشد » . براى اثبات اين مدعا ، مؤلف دو برهان ارائه مىدهد :
ادلهء لزوم مغايرت محرّك با متحرّك
دليل اول :
دليل نخست مبتنى بر چند مقدمه است :
1 - محرّك ، فاعل حركت است .
2 - متحرك ، قابل حركت است .
3 - حيثيت فعل غير از حيثيت قبول است ، زيرا حيثيت فعل همان حيثيت وجدان و دارايى است . فاعل از آن جهت كه فاعل است ، واجد كمالى است كه ايجاد مىكند . اما حيثيت قبول ، حيثيت فقدان و ندارى است . قابل از آن جهت كه قابل است ، فى نفسه فاقد كمالى است كه مىپذيرد و آن را از غير دريافت مىكند . لذا اجتماع اين دو حيثيت در يك شىء اجتماع دوامر متنافى و متعاند است و به تناقض مىانجامد . « 1 »
هامش
( 1 ) . اين برهان بعينه در منظومهء محقق سبزوارى آمده است : « وفاعلٌ مع قابلٍ لم يتحد » ؛ و مرحوم محمد تقى آملى دربارهء اينكه چرا شىء واحد نمىتواند از يك جهت هم فاعل باشد وهم قابل مىگويد : « فاعليت يك شىء براى شىء ديگر مقتضى آن است ، كه نسبتش به آن شىء ، به ايجاب باشد و قابل بودنش مقتضى آن است كه نسبتش به آن شىء ، به امكان باشد . و امكان و وجوب دو امر متنافى هستند و شىء هرگز از آن جهت كه نسبت وجوب دارد ، نسبت امكان نخواهد داشت . » ( درر الفوائد ، ج 2 ، ص 193 )