باشد ، در حالى كه بالبداهه چنين نيست ، زيرا در اين صورت ، آن فصل غير قابل تعقل خواهد بود ، با آنكه به روشنى مىتوان آن را تعقل نمود . « 1 »
مثلًا اگر « حيوان » در حدّ « ناطق » مأخوذ بوده و جنس ناطق باشد ، حيوان نيازمند فصلى به نام « الف » خواهد بود ، تا به آن تحصل دهد و از مجموع آن دو « ناطق » تشكيل شود . از طرفى ، بنابر فرض ، حيوان در حدّ « الف » نيز مأخوذ مىباشد ، در نتيجه بايد فصل ديگرى به نام « ب » به آن ضميمه شود ، تا ازمجموع آن دو « الف » تشكيل گردد و هكذا . در نتيجه ناطق عبارت است از : « حيوان الف » و « الف » عبارت است از : « حيوان ب » و « ب » عبارت است از « حيوان ج » و . . . و اگر چنين باشد تعقل ناطق منوط به تعقل بى نهايت فصل خواهد بود !
از اين مطلب ، نتايج زير به دست مىآيد .
1 - جنس ، عرض عام فصل مىباشد .
2 - فصل ، يك حقيقت بسيط و غير مركب از جنس و فصل است .
3 - فصول جواهر ، به حمل اولى ، جوهر نيستند .
هامش
( 1 ) . همچنين لازم مىآيد جنس مورد نظر ، بىنهايت بار در آن فصل تكرار شود . ( ر . ك : نهاية الحكمة )