نيز باقى خواهد بود و اگر آن فصل ازميان برود ، نوع نيز زايل مىشود ؛ مثلًا حقيقت نوع انسان را نفس ناطقه تشكيل مىدهد . اگر نفس ناطقه باقى باشد ، انسان نيز باقى است و اگر زايل گردد ، انسان نيز از بين مىرود .
سرّ اين مطلب آن است كه فصل ، تحصّل دهندهء نوع خود است و چنانكه گفتيم ، فصل همان نوع متحصل بماهو متحصل مىباشد . از اين رو ، تمام آنچه در اجناس و فصول نوع به نحو ابهام مأخوذ است ، در فصل اخير به نحو محصّل مأخوذ مىباشد ، زيرا اگر فصل ، در مقايسه با يك امر متحصل بالذات نباشد ، امكان ندارد جنس را در آن امر محصَّل گرداند .
پس نفس ناطقه - كه فصل اخير انسان است - همان انسان متحصل بماهو متحصل است و تمام امورى كه در اجناس و فصول ديگر انسان به نحو ابهام مأخوذ است ، در آن به نحو تحصيل مأخوذ مىباشد . زيرا نفس ناطقه به حيوان تحصل مىدهد . در نتيجه تمام آنچه در حيوان معتبر است - يعنى جوهر ، داراى ابعاد سه گانه ، نامى حساس ، متحرك به اراده - در نفس ناطقه به نحو تحصيل معتبر مىباشد ، چون اگر نفس ناطقه ذاتاً در اين امور تحصل نداشته باشد نمىتواند حيوان را - كه واجد اين معانى به نحو ابهام است - محصل گرداند .
شيئيت شىء به « صورت » آن است
چنانكه در گذشته بيان شد ، فصل همان صورت است كه لا به شرط اعتبار شده است . از طرفى ، در جاى خود به اثبات رسيده است كه در انواع مادى - كه مركب ازماده و صورتاند - شيئيت شىء و نوعيت نوع را همان صورت آن تشكيل مىدهد ، زيرا صورت است كه جنبهء فعليت نوع را تأمين نموده و منشأ صدور تمام آثار و خواص و كمالات نوع مىباشد . اما ماده - كه همان جنس به شرط لا است - چيزى جز قوه نيست و فقط زمينهء پذيرش عوارض وكمالات را براى نوع تأمين مىكند .