از طرفى ، هر « نوع » تنها يك صورت دارد ، زيرا صورت همان فعليت نوع است و هر نوعى تنها يك فعليت مىتواند داشته باشد . « 1 » بنابراين ، تمام كمالات نوع در همان صورت موجود است و اين صورت اگر لابشرط اعتبار شود ، فصل اخير نوع خواهد بود . از اينجا دانسته مىشودكه حقيقت نوع همان فصل اخير آن است .
ازآنچه بيان شد ، دانسته مىشود كه اين دو قاعده - يعنى قاعدهء : « حقيقت نوع همان فصل اخير آن است » و « شيئيت شىء به صورت آن است » - بيانگر يك مطلب بوده و دو تعبير از يك واقعيت است .
نتيجهاى كه از اين قاعده گرفته مىشود آن است كه : اگر يك نوع در طى حركت جوهرى خود اجناسش متبدل شود ، اما فصل اخير آن باقى بماند ، نوعيت آن نوع از بين نمىرود و تبدل اين اجناس مستلزم تبدل آن نوع به نوع ديگر نيست .
همچنين اگر يك نوع در طى حركت جوهرى خود ، اساساً از ماده - كه همان جنس به شرط لا است - مجرد شود ، اما فصل اخير آن باقى بماند ، نوعيت آن نوع محفوظ و باقى خواهد ماند . مانند انسان كه در اثر حركت جوهرى به مرحلهاى مىرسد كه از بدن - كه مادهء آن را تشكيل مىدهد و مبدأ اشتقاق جنس آن مىباشد - جدا مىگردد و كاملًا مجرد مىشود . اما چون نفس ناطقهء آن باقى است و نفس ناطقه ، فصل اخير و به اعتبارى صورتِ انسان را تشيكل مىدهد ، نوعيت آن محفوظ و باقى خواهد بود . به ديگر سخن : انسان پس از مفارقت از بدن ، همچنان انسان است و همهء كمالات خود را همراه دارد و چيزى جز ماده و قوه را از دست نداده است و ماده و قوه چيزى جز نقص و فقدان نيست .
فصل در جنس خودش مندرج نيست
ثمّ أنّ الفصلَ غيرُ مندرجٍ تحتَ جنسِهِ ، بمعنى أنّ الجنسَ غيرُ مأخوذٍ فى حدِّهِ ، وإلّا
هامش
( 1 ) . ر . ك : نهاية الحكمة فصل نهم از مرحلهء نهم