تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ترجمه و شرح بداية الحكمة ( فارسى ) — صفحة 82

مساهمون:

ص٨٢
هستند - و كلام عبارت است از صوتى كه بر مخارج دهان تكيه دارد و مفيد يك معناى تامّ مىباشد و صوت ، نزد مشهور حكما ، يك كيفيت مسموع است ، در نتيجه عرض مىباشد كه - چنان‌كه گفتيم - هرگز نمىتواند جزء ذات يك نوع جوهرى به شمار آيد . اما دليل اين‌كه در بسيارى از موارد ، اخص لوازم شىء به جاى فصل حقيقى آن در حدّ ماهيت آورده مىشود ، يكى از دو امر ذيل مىباشد : 1 - دست‌يابى به جزء ذاتى مختصِ يك نوع كارى بس دشوار است ، چه ما راهى به شناسايى ذاتى و ذاتيات اشيا نداريم و آنها را غالباً از طريق عوارض و آثار و خواص آنها كه همگى امورى بيرون از ذات آنهاست - شناسايى كرده و از امور ديگر متمايز مىسازيم ؛ مثلًا آن‌چه ما از يك « سيب » درك مىكنيم همان رنگ ، بو ، مزه ، شكل و امورى مانند آن است كه جملگى از عوارض آن « سيب » به شمار مىرود ، اما ذات و ماهيت سيب با هيچ حسى قابل ادراك نيست ؛ به همين خاطر است كه گفته‌اند : « انسان حس جوهر شناس ندارد » . 2 - در برخى موارد نيز ما لفظى كه دلالت بر ذاتيات شىء كند ، در اختيار نداريم ؛ لذا تعبيرى مىآوريم كه با دلالت التزامى بر آن اشاره داشته باشد . « 1 » با توجه به اين نكته‌ها روشن مىشود كه چرا در برخى ازموارد دو چيز به عنوان فصل يك ماهيت ذكر مىشود - با آن‌كه يك ماهيت در يك مرتبه فقط يك فصل مىتواند داشته باشد ؛ مانند آن‌جا كه در تعريف حيوان گفته مىشود : « حيوان جسم نامىاى است كه حساس و متحرك به اراده مىباشد » و آن اين‌كه : آن‌چه در اين موارد به عنوان فصل در تعريف آورده مىشود ، در واقع از لوازم اخص شىء مىباشد و چه بسا يك شىء چند لازم اخص داشته باشد ، كه اگر همهء آنها در تعريف آن آورده شود ،
هامش
( 1 ) . اين دليل در بداية الحكمه نيامده است ، اما در نهاية الحكمه به آن اشاره شده است . ( ر . ك : فصل ششم از مرحلهء پنجم )