خودش بيانگر يك نسبت متكرر ميان طرفين خود مىباشد ؛ ازاين رو يك مفهوم متضايف مىباشد ، در حالى كه اگر مقصود از رفع در عبارت : « نقيض هر چيزى رفع آن است » همان نفى باشد ، رابطهء تناقض يك طرفه خواهد بود ؛ مثلًا « لا انسان » نقيض انسان است ؛ اما انسان نقيض « لا انسان » نخواهد بود ، بلكهء لازمهء نقيض آن مىباشد .
از اينجا دانسته مىشود كه مقصود از « رفع » در آن عبارت ، همان طرد ذاتى و ابطال ديگرى است ؛ يعنى اينكه دو مفهوم يكديگر را ذاتاً كنار زده و باطل سازند و اين معنا نسبت به انسان ولاانسان ، از هر دو طرف صادق مىباشد ، زيرا همانگونه كه « لاانسان » ذاتاً انسان را طرد و ابطال مىكند ، انسان نيز ذاتاً لا انسان را طرد مىكند .
اجتماع و ارتفاع نقيضين ممتنع است
و حكمُ النقيضَيْنِ ، أعنى الايجابَ والسلبَ ، أنّهما لايجتمعانِ معاً ، ولا يرتفعانِ معاً ، على سبيلِ القضيّةِ المنفصلةِ الحقيقيّةِ ؛ وهى من البديهيّاتِ الأوّليّةِ التى عليها يتوقفُ صدقُ كلِّ قضيّةِ مفروضةٍ ، ضروريّةً كانتْ او نظريّةً ؛ إذ لا يتعلّقُ العلمُ بقضيّةٍ إلّابعدَ العلمِ بامتناعِ نقيضِها ، فقولُنا : الأربعةُ زوجٌ ، إنّما يتمُّ تصديقُهُ إذا عُلمَ كذبُ قولِنا : ليستِ الأربعةُ زوجاً ؛ ولذا سميّتْ قضيّةُ امتناعِ اجتماعِ النقيضينِ وارتفاعِهما « أولَى الأوائلِ » .
ترجمه
حكم دو نقيض ، يعنى اثبات ونفى ، آن است كه نه هر دو با هم جمع مىشوند و نه هر دو با هم بر طرف مىگردند ، به صورت يك قضيهء منفصلهء حقيقيه « 1 » و اين از بديهيات اوليهاى است كه صدق هر قضيهء مفروضى ، خواه بديهى و يا نظرى ، بر آن متوقف مىباشد ، چرا كه علم [ و يقين ] به يك قضيه تعلق نمىگيرد مگر بعد از علم به ممتنع بودن نقيض آن ؛ پس ازسخن ما كه : « چهار زوج است » در صورتى تصديقش تمام خواهد بود كه
هامش
( 1 ) . آن قضيه منفصله عبارت است از اينكه : يا ايجاب صادق است و يا سلب صادق ( مؤلف )