مفاهيم به قضايايى كه در ازاى آنها قرار دارند . صدرالمتألهين قدس سره از جمله پيروان اين نظريه است . « 1 » در نظر ايشان همانگونه كه قضيهء « انسان موجود است » و « انسان موجود نيست » نقيض يكديگرند ، انسان ولاانسان نيز نقيض يكديگر مىباشند ؛ بدون آنكه لازم باشد آن دو را به دو قضيهء متناقض ارجاع دهيم .
صدرالمتألهين در مقام تعليل مدعاى خويش مىگويد : « هر مفهومى را اگر فىنفسه در نظر بگيريم و آنگاه مفاد كلمهء نفى را به آن ضميمه كنيم ، مفهوم ديگرى به دست خواهد آمد كه در نهايت دورى از آن مىباشد و در هيچ يك از آنها صدق و ياعدم صدق بر چيزى اعتبار نمىشود . و اگر آن دو مفهوم را به حمل مواطات و يا اشتقاق بر چيزى حمل كنيم [ مثلًا بگوييم : « الف انسان است » يا « الف لاانسان است » ] اثباتش براى آن [ يعنى قضيهء الف لاانسان است ] موجبهء معدولهء المحمول خواهد بود و اين دو قضيه تنها در صدق تنافى دارند ، [ يعنى هر دوى آنها با هم نمى توانند صادق باشند ] ؛ اما در كذب تنافى ندارند ، [ يعنى كذب هر دوى آنها با هم جايز است ] ، زيرا در صورتى كه موضوع آن قضيه تحقق نداشته باشد ، هر دو كاذب خواهند بود . » « 2 »
نظريهء دوم كه مؤلف قدس سره از آن جانبدارى مىكند ، آن است كه تناقض اوّلًا و بالذات در مورد قضايا مطرح مىشود و اتصاف مفردات به آن به اعتبار بازگشت آنها به قضيه مىباشد . ايشان در پاسخ به سخن صدرالمتألهين مىگويد : شما كه مىگوييد با ضميمه كردن مفاد نفى به يك مفهوم ، مفهوم ديگرى به دست مىآيد كه در نهايت دورى از آن است و در نتيجه نقيض آن مىباشد ، مقصودتان چيست ؟
اگر مىخواهيد بگوييد : در صورتى كه مفاد نفى را از آن جهت كه يكى از مفاهيم ذهنى است ، به يك مفهوم ديگر ، مانند مفهوم انسان ضميمه كنيم ، مفهوم نقيض آن به دست مىآيد ، چون مفهوم انسان و لاانسان در نهايت بُعد و دورى از يكديگرند ؛ در
هامش
( 1 ) . ر . ك : اسفار ، ج 2 ، ص 105 و 106
( 2 ) . همان