جهت واحد جمع نمىشود ، بدون يكديگر قابل تعقل و تصور نمىباشند ؛ مانند پدرى و فرزندى ، عليت و معلوليت ، برادرى ، محاذات ، بالايى و پايينى .
سرّ اين مطلب آن است كه متضايفين دو نسبتاند كه در مفهوم آنها وابستگى به يكديگر اخذ شده است ؛ لذا همراه با هم تعقل مىشوند وتصور يكى بدون ديگرى غير ممكن مىباشد ؛ مثلًا بالايى نسبتى است كه سقف به كف دارد از آن جهت كه كف ، نسبت پايينى به آن دارد و پايينى هم نسبتى است كه كف به سقف دارد از آن جهت كه سقف بالاى آن است . لذا بالايى را بدون پايينى و پايينى را بدون بالايى نمىتوان تعقل كرد . به همين دليل است كه متضايفين در يك شىء از جهت واحد جمع نمىشوند ، زيرا نسبت هرگزميان شىء و خودش برقرار نمىگردد .
متضايفان همتاى يك ديگرند
تضايف براساس يك نسبت متكرر ميان دو شىء است ؛ از اين رو متضايفين از آن جهت كه متضايفين هستند ، همراه و همتاى يكديگرند ؛ يعنى وجود يكى از آنها منوط به وجود ديگرى و فعليتش متوقف بر فعليت ديگرى است و تصور آن نيز منوط به تصور ديگرى مىباشد . بنابراين ، وجود بالايى بدون پايينى و وجود پدرى بدون فرزندى و وجود عليت بدون معلوليت امكانپذير نيست .
بنابراين ، دو امر متضايف هميشه با يكديگر معيت و همراهى دارند و هم در ذهن و هم در خارج در كنار يكديگر مىباشند و يكى بر ديگرى تقدم نمىيابد ؛ مثلًا اتصاف كف به پايينى همراه و همزمان با اتصاف سقف به بالايى است ؛ پيش از آنكه سقف بنا شود ، كف متصف به پايينى نمىگردد و پس از معدوم شدن سقف نيز كف ديگر متصف به پايينى نخواهد بود . همچنين « الف » وقتى علتِ « ب » خواهد بود ، كه « ب » معلول « الف » باشد و هرگاه معلول بودن « ب » براى « الف » منتفى شود ، علت بودن « الف » براى « ب » نيزمنتفى خواهد بود ، اگر چه ذات « الف » باقى باشد .