مجازاً يكى باشد . به ديگر سخن : واحد حقيقى چيزى است كه واسطهء درعروض ندارد و اسناد وحدت به آن اسناد حقيقى است و وحدت وصف خودش مىباشد ، نه وصف براى چيز ديگرى كه باآن نوعى ارتباط دارد ؛ مانند يك قلم ، يك كتاب و يك انسان .
اما واحد غير حقيقى - چنانكه از نامش آشكار است - لذاته متصف به وحدت نمىشود ، بلكه در اين اتصاف نياز به واسطه در عروض دارد ؛ مثلًا انسان و اسب را اگر فى حد نفسه در نظر بگيريم ، واقعاً كثير هستند و نمىتوان آنها را حقيقتاً واحد دانست ، اما اگر اين نكته را در نظر بگيريم كه جنس هر دوى آنها حيوان است و حيوانيت يك امر واحد است ؛ در اين صورت مىتوان انسان و اسب را به عرضِ وحدت حيوانيت ، واحد دانست ؛ يعنى چون حيوان حقيقتاً امر واحدى است و اين امر واحد در هر دوى آنها تحقق دارد ؛ لذا مىتوان وصف حيوان را به آن دو نيز سرايت داد و گفت : انسان و اسب يكى مىباشند .
تقسيم واحد حقيقى به واحد حق و واحد غير حق
والواحدُ الحقيقىُّ : إمّا ذاتٌ متصفةٌ بالوحدةِ ، وإمّا ذاتٌ هى نفسُ الوحدةِ ؛ الثانى هى الوحدةُ الحقةُ ، كوحدةِ الصرفِ من كلِ شىءٍ ، واذا كانتْ عينَ الذاتِ ، فالواحدُ والوحدةُ فيه شىءٌ واحدٌ ؛ والأوّلُ هو الواحدُ غيرُ الحقِّ ، كالانسانِ الواحدِ .
ترجمه
واحد حقيقى نيز يا ذاتى است كه متصف به وحدت مىباشد و يا ذاتى است كه عين وحدت بوده و هيچ مغايرتى با آن ندارد . در صورت دوم آن ذات « وحدت حقه » خواهد بود ؛ مانند وحدت چيزى كه از غير خود ، هر چه باشد ، خالص و مبرى مىباشد . و چون وحدت عين ذات است ، واحد و وحدت در اين قسم يك چيز مىباشند . و در صورت اول