مساوق بودن خارجيت با وجود منافاتى با تقسيم وجود به خارجى و ذهنى ندارد
نظير بيان فوق ، در مورد خارجيت نيز مىآيد . ما گاهى موجود را فى حدّ نفسه در نظر مىگيريم ، بدون آنكه آن را با موجود ديگرى مقايسه كنيم و بسنجيم . در اين ملاحظه مىيابيم كه هر موجودى در برابر معدوم قرار گرفته و عين خارجيت مىباشد ؛ يعنى چيزى است كه منشأ آثار خاصى است و مرتبهاى از جهان هستى را به خود اختصاص داده است . هر موجودى اگر اينگونه لحاظ شود ، متصف به خارجيت و منشأ آثار بودن مىباشد و بلكه حيثيت وجود و هستىاش همان حيثيت خارجيت مىباشد . لذا فلسفه گفتهاند : وجود مساوق با خارجيت است .
اما اگر وجودى را با وجودى ديگر مقايسه كنيم ، و آنگاه ببينيم كه يكى ازآنها آثارى دارد كه ديگرى فاقد آن مىباشد ، آن وجودْ داراى مرتبهاى ازخارجيت است كه ديگرى فاقد آن مىباشد و آن ديگرى در مقايسه با وجودى كه داراى آن آثار است ، فاقد آثار و غير خارجى ( / ذهنى ) خواهد بود . پس ذهنى بودن و فاقد آثار بودن يك وصف نسبى و اضافى است و گرنه همان وجود ذهنى ، داراى آثار خاص خود بوده و يك وجود خارجى مىباشد .
مثلًا اگر صورت علمى آتش را با آتشى كه در خارج از ذهن تحقق مىيابد ، مقايسه كنيم ، مىبينيم كه آن آتش خارجى گرما و روشنايى دارد وهزاران خاصيت بر آن مترتب مىشود كه هيچ يك را صورت علمى آتش ندارد ؛ ازاين رو مىگوييم : آتش خارجى منشأ آثار بوده و وجود خارجى است ، اما آتش ذهنى ، منشأآثار نيست و وجود ذهنى مىباشد ، در حالى كه اگر همان آتش ذهنى را اگر فى حدّ نفسه در نظر بگيريم ، خواهيم