تعريفهاى ذكر شده ، حقيقى باشد و غرض از آنها آن باشد كه مفهوم واحد و مفهوم كثير به واسطهء آن تعريفها در نفس ترسيم شود ، بلكه اين مفاهيم خود به خود در نفس مرتسم مىباشد و مقصود ازتعريف واحد و كثير فقط اشاره به آن است كه اين الفاظ مربوط به آن مفاهيم خاصاند و در ازاى آنها قرار دارند ؛ يعنى همان چيزى كه در كتابهاى لغت ملاحظه مىشود .
حاصل آنكه وحدت همان حيثيت « عدم تقسيم شوندگى » و كثرت همان « حيثيت تقسيم شوندگى » است . يك شىء ممكن است به يك اعتبار و به يك جهت ، تقسيمپذير باشد و به اعتبار ديگر ، غير قابل تقسيم باشد ، كه در اين صورت ، به اعتبار نخست كثير و به اعتبار دوم واحد خواهد بود .
معروفتر بودن وحدت نزد عقل و كثرت نزد خيال
شيخ الرئيس « 1 » و بسيارى ديگر از فلاسفه به تبع وى گفتهاند : عقل با مفهوم وحدت آشناتر است تا مفهوم كثرت و در برابر ، خيال با مفهوم كثرت مأنوستر و آشناتر است تا مفهوم وحدت ؛ چنانكه در منظومهء محقق سبزوارى آمده است :
و وحدةٌ عندّ العقولِ اعرفُ * و كثرةٌ عندّالخيالِ اكشفُ « 2 »
وحدت نزد عقل شناخته شدهتر است و كثرت نزد خيال روشنتر مىباشد .
صدرالمتألهين در اين باره مىگويد :
كثرت نزد خيال ووحدت نزد عقل معروفتر و شناخته شدهتر است . هر يك از اين دو مفهوم ، اگر چه از مفاهيم بديهىاند ، اما كثرتْ نخست در خيال مرتسم مىگردد - زيرا آنچه در خيال مرتسم مىشود ، محسوس است و محسوس كثير مىباشد - و وحدت يك امر عقلى است ، زيرا معقولات امور عام و فراگيراند و نخستين تصرفى
هامش
( 1 ) . ر . ك : الهيات شفا ، فصل سوم از مقالهء سوم
( 2 ) . شرح منظومه الفريدة السادسة ، غررٌ فى غناء الوحدة وكثرة عن التعريف الحقيقى .