اخذ شده است ، كه يك عدم مضاف است و شناسايى آن منوط به شناسايى مضاف اليه آن ، يعنى « انقسام » مىباشد . پس براى آنكه بدانيم واحد چيست ، بايد بدانيم كه « انقسام » چيست ؟ اما انقسام همان كثرت و « ماينقسم » نيز همان « كثير » است . در حالى كه بنابر فرض ، كثير نيز غير بديهى و نيازمند تعريف مىباشد . پس اگر بخواهيم واحد را با كثير شناسايى كنيم ، آن را با يك امر مجهول شناسايى كردهايم !
آيا كثير تعريف حقيقىِ درستى دارد ، يا نه ؟ كه اگر داشته باشد ، نه تنها ابهام فرضى خودش بر طرف مىشود ، بلكه ابهام مفهوم واحد نيز زدوده خواهد شد . در تعريف كثير آوردهاند : « كثير يعنى آنچه تقسيم مىشود ، از آن جهت كه تقسيم مىشود » . در اين تعريف ، كثرت با انقسام پذيرى شناسايى شده است ، در حالى كه اين دو عين يكديگرند ؛ يعنى اساساً دو لفظ هستند براى يك مفهوم ؛ اينجاست كه به بنبست خواهيم رسيد .
اما تعريفى كه در نهايةالحكمة آمده اين است كه : « واحد چيزى است كه ، از آن جهت كه واحد بر آن اطلاق مىشود ، تقسيم نمىپذيرد . » اين تعريف با دو اشكال مواجه است : يكى آنكه تعريف واحد به واحد است و دوم آنكه « تقسيم پذيرى » ، كه همان كثرت است ، در تعريف واحد اخذ شده است . از طرف ديگر ، در تعريف كثير گفتهاند : « كثير يعنى مجموعهاى از واحدها » چنان كه ملاحظه مىشود ، در تعريف كثير ، واحد اخذ شده است . پس شناسايى واحد متوقف بر شناسايى كثير و شناسايى كثير ، متوقف بر شناسايى واحد خواهد بود و اين دور است و باطل مىباشد .
تعريف واحد و كثير ، تعريف لفظى است
از بيان بالا دانسته مىشود تعريف هايى كه براى واحد و كثير ارائه شده است ، در واقع « تعريف لفظى » بوده و مقصود از آن تنبيه و اشاره به معناى واحد و كثير ومشخص نمودن معناى آنها از ديگر مفاهيم بايگانى شده در نفس است ، نه آنكه