كه عقل در آنها مىكند ، تقسيم آنها است . عقل هر يك ازاين مفاهيم عام را تصور مىكند و آنگاه آنها را به چيزهايى كه فلان ويژگى را دارند و چيزهايى كه فلان ويژگى را ندارند ، منقسم مىسازد . « 1 »
صدرالمتألهين در ادامهء سخن خود نتيجه مىگيرد كه ما مىتوانيم كثرت را به واسطهء وحدت ، تعريف عقلى كنيم ؛ بدين صورت كه وحدت را يك مفهوم بديهى و اولىالتصور در نظر بگيريم ، آنگاه كثرت را به واسطهءآن براى عقل شناسايى كنيم از آن طرف ، مىتوانيم براى وحدت ، يك تعريف تنبيهى و لفظى به واسطهء كثرت ارائه دهيم .
بنابراين ، در تعريف نخست ، يك معناى خيالى ( / كثرت ) را به واسطهء يك معناى عقلى ( / وحدت ) شناسايى كردهايم در تعريف دوم ، بر يك معناى عقلى ، به واسطهء يك معناى خيالى ، تنبيه و يادآورى كردهايم ؛ بنابراين محذور دور لازم نخواهد آمد . « 2 »
وحدت مساوق با وجود است
تنبيهٌ : الوحدةُ تساوقُ الوجودَ مصدقاً ، كما أنّها تبايُنهُ مفهوماً ؛ فكلُّ موجودٍ ، فهو من حيثُ إنّه موجودٌ ؛ واحدٌ ؛ كما أنّ كلَّ واحدٍ ، فهو من حيثُ إنّه واحدٌ ، موجودٌ .
ترجمه
وحدت و وجود از جهت مصداق با يكديگر برابر و مساوقاند ؛ اگر چه به لحاظ مفهوم مباين و از هم جدا مىباشند . بنابراين ، هر موجودى ، از همان جهت كه موجود است ، واحد است ؛ همچنانكه هر واحدى ، از آن جهت كه واحد است ، موجود مىباشد .
هامش
( 1 ) . اسفار ، ج 2 ، ص 83
( 2 ) . همان