تقسيم مىشود » مىباشد ، كه همان مفهوم كثير است و تصور مفهوم كثير نيز متوقف بر تصور مفهوم « آنچه منقسم است » مىباشد ، كه همان مفهوم « كثير » است . خلاصه آنكه وحدت ، همان جهت « عدم تقسيم شوندگى » وكثرت ، همان جهت « تقسيم شوندگى » مىباشد .
شرح و تفسير
بحث از وحدت و كثرت از مسائل فلسفى است
چنان كه پيش از اين گفتيم ، در فلسفه از احوال و احكام موجود مطلق ، يعنى موجود از آن جهت كه موجود است ، گفتوگو مىشود . بنابراين ، محمول در قضاياى فلسفى از احكام و عوارض موجود مطلق مىباشد . اين احكام و عوارض خود بر دو دستهاند : برخى به تنهايى از چنان عموميت و شمولى برخوردارند كه همهء مصاديق موجود را در بر مىگيرند و برخى به گونهاى هستند كه تنها بخشى از موجودات را فرا مىگيرند ، اما به ضميمهء همتايشان ، شامل همهء مصاديق موجود مىگردند . خارجيت ، منشأاثر بودن ، فعليت ( به معناى عام آن ) ، تشخص ، ضرورت ( اعم از ضرورت بالذات و بالغير ) همه از دستهء نخستاند ؛ يعنى احكام و احوالى هستند كه مساوى با موجود بوده و هيچ موجودى را نمىتوان يافت كه مشمول اين احكام نباشد . ولى ضرورت بالذات ، فعليت خاصه ، خارجيت خاصه ، معلول بودن و داراى ماهيت بودن از دستهء دوم مىباشند .
مفهوم وحدت دو اعتبار دارد : به يك اعتبار معناى عامى است كه مساوق با وجود است و به اعتبار ديگر مفهومى است كه با همتاى ديگرش ، يعنى كثرت ، شامل همهء موجودات مىشود . بنابراين ، وحدت به اعتبار نخست از دستهء اول و به اعتبار دوم از دستهء دوم محسوب مىشود و در هر حال از احكام موجود مطلق مىباشد ؛ لذا بحث از آن و نيز بحث از كثرت يك بحث فلسفى خواهد بود .