نتيجهاى است كه بر فعل مترتب شده است ، اما مقصود فاعل نبوده و فعل براى رسيدن به آن انجام نيافته است و بر طبق اصطلاح چهارم ، امر اتفاقى پديدهاى است كه مستند به اتفاق است و اتفاق به عنوان علّتِ مغاير با علل چهارگانه ، آن را به وجود آورده است .
« اتفاق » در همهء معانى چهارگانهء آن امرى باطل و مردود است و بطلان هر يك از آنها جداگانه اثبات شده است . آنچه هم اكنون مورد بحث است اتفاق به معناى سوم آن مىباشد ؛ چنانكه مؤلف در تفسير آن مىگويد : « و هو انتفاء الرابطة بين ما يعد غاية للافعال و بين العلل الفاعلية » . يعنى اتفاق عبارت است از « فقدان رابطه ميان فاعل و غايت » ؛ بدين معنا كه فاعل كارى را با قصد و اراده و براى رسيدن به هدف خاصى انجام مىدهد ، اما آن كار به هدف مورد نظر نمىرسد ، بلكه نتيجهء ديگرى كه مقصود فاعل نبوده و فاعل كار رابه خاطر آن انجام نداده است ، بر آن مترتب مىگردد . و يا آنكه فاعل اساساً به سوى غايتى در حركت نيست و در افعال خود به سوى نقطهء خاصى توجه ندارد .
نظريهء قائلان به اتفاق
به گمان برخى ، پارهاى از غاياتى كه بر افعال مترتب مىگردد ، مقصودِ فاعل نيست ؛ بنابراين ، ادعاى حكيمان مبنى بر اينكه : « هر فاعلى در فعل خود غايتى دارد ، كه بر فعل او مترتب مىگردد » ناتمام مىباشد . به عنوان مثال ، كسى كه چاهى حفر مىكند تا به آب برسد ، اما به جاى آب به گنج دست مىيابد ؛ دستيابى به گنج غايتى است كه بر فعل مترتب شده ، اما اين غايت ارتباطى با حفر كنندهء چاه ندارد و مراد و مقصود او نبوده است . همچنين كسى كه وارد خانهاى مىشودتا از سايهء آن بهرهمند گردد ، اما سقف خانه بر سر او فرو مىريزد و او مىميرد ، در حالى كه هدف اواز وارد شدن به خانه آن نبود كه زير آوار بميرد .