خصوصيات و عوارض آن ] صدق مىكند » ؛ چنانكه مىدانيم « فرد » همان ماهيت به علاوهء عوارض و خصوصيات است ؛ مثلًا « حسين » عبارت است از انسانى كه رنگ ، و وزن ، زمان ، مكان و خلاصه ويژگىهايى دارد . پس اگر انسان را با آن ويژگىها در نظر گرفته و آن را مقيد به خصوصياتى كه « حسين » واجد آن است سازيم ( انسان را به شرط شىء اعتبار كنيم ) انسانِ مقيد به آن خصوصيات همان « حسين » خواهد بود و كاملًا بر آن منطبق مىگردد .
2 - نحوهء دوم لحاظ آن است كه انسان را به گونهاى در نظر بگيريم كه هيچ امر ديگرى ، غير از آنچه قوام انسان به آن است ، همراه آن نباشد ؛ يعنى انسان را مقيد و مشروط به اينكه فقط انسان باشد و نه چيز ديگر در نظر بگيريم ؛ به ديگر سخن : تنها به ذات و ماهيت انسان نظر كنيم و اينكه انسان چيزى جز انسان نيست : نه سفيد نه سياه ، نه عالم نه شجاع نه در زمان خاصى و نه حتى موجود باشد .
انسان در اين لحاظ مشروط و مقيد است به عدم انضمام هر آنچه بيرون از ذاتش مىباشد و لذا به اين اعتبار ، « اعتبار به شرط لا » « 1 » مىگويند ؛ يعنى اعتبار ماهيت به گونهاى كه مشروط است به نبودن هر چه بيرون از آن است و ماهيتى را كه بدينگونه اعتبار مىشود ، « ماهيت مجرده » ( ماهيتى كه عارى و برهنه و جدا از هر امر عارض بر آن است ) مىنامند . « 2 »
هامش
( 1 ) . البته چنانكه مؤلف قدس سره در متن كتاب بيان كرده است ، « اعتبار به شرط لا » اصطلاح ديگرى نيز دارد ، كه در دنبالهءبحث به آن اشاره خواهد شد
( 2 ) . گفتنى است كه ماهيت به شرط لا در هيچ موطنى ثبوت و وجود ندارد ، نه در خارج و نه در ذهن ، زيرا ماهيت هر كجا تحقق يابد ، لااقل همراه و مقارن با « وجود » است ، خواه وجود ذهنى و يا وجود خارجى و در نتيجه نمىتوان آن را « مجرد و عارى از هر چه بيرون از ذات آن است » دانست . حتى همان هنگامى كه ذهن ماهيت را به شرط لا اعتبار مىكند ، همان ماهيت به شرط لا ، مقارن با وجود ذهنى مىباشد . اما در عين حال ذهن اين قدرت را دارد كه در همان حال كه ماهيت همراه با وجود است ، آن را از وجود تجريد كند و به شرط لا اعتبار نمايد