هر دوى آنها سقوط را تصور كردهاند ، اما يكى مىافتد و ديگرى نمىافتد ؛ همين نشان مىدهد كه علم به تنهايى علت و منشأ فعل نيست ، بلكه تحقق فعل نياز به انگيزهاى وراى تصور فعل دارد و اين انگيزه در كسى كه مىترسد ، وجود دارد و در آنكه نمىترسد ، وجود ندارد .
توضيح اينكه : انسانى كه از ديوار بلندى بالا مىرود و بر روى آن مىايستد ، مىداند كه دو راه در پيش دارد : يكى آنكه در جاى خود ثابت باشد و در نتيجه سالم بماند ؛ دوم اينكه سقوط كند و در نتيجه هلاك گردد . امّا كسى كه ترس و هراس فراوان او را گرفته ، فقط سقوط را تصور مىكند و در نتيجه سقوط مىكند ؛ بر خلاف آنكه بر اين كار عادت دارد . نزد چنين كسى هر دو صورت موجود است ، بى آنكه ترس و هراسى داشته باشد ؛ در نتيجه ثابت بودن در مكان خود را اختيار مىكند و لذا سقوط نمىكند .
حاصل آنكه ترس و هراس بر فرد نخست مستولى گشته و او را تحت فشار فراوان قرار داده است و او براى رهايى از رنج اين ترس و وحشت خود را ناگزير ازافتادن مىبيند ، چرا كه جزافتادن را تصور نكرده و افتاده است . پس در اين مورد « رهايى از رنج ترس » انگيزهء افتادن است و چنين نيست كه صرف تصور سقوط ، منشأ افتادن شده باشد . « 1 »
هامش
( 1 ) . مناقشهء فوق فقط مثال مذكور را مخدوش مىسازد و روشن مىكند سقوط از ديوار يك فعل عنايى نيست ، بلكه فعل قصدى مىباشد ، اما برهان بر عدم امكان چنين فعلى اقامه نمىكند . لذا مدعى مىتواند با ارائهء نمونهء صحيح ، وجود چنين فعلى را اثبات كند