مىگيرد ؛ يعنى همانگونه كه انسان - از جهت انسان بودن - نه موجود است و نه معدوم ؛ وجود نيز ، از آن جهت كه وجود است ، نه انسان است و نه غير انسان و بهطور كلى در هر مفهومى ، تنها اجزاى تحليلى آن مفهوم مأخوذ است و امور ديگر از آن سلب مىشود . « 1 »
2 - چنانكه بوعلى در شفا « 2 » و صدرالمتألهين در اسفار « 3 » و ديگران يادآور شدهاند ، در بيان قاعدهء مورد بحث ، بايد سلب را بر حيثيتْ مقدم داشت و مثلًا گفت : « الانسان ليس من حيث هو انسان ، بموجود ولا معدوم » ؛ نه آنكه گفته شود : « الانسان من حيث هو انسان ليس بموجود ولا معدوم » . و اين براى آن است كه نشان داده شود دو طرفى كه از ماهيت سلب مىشود ، در واقع نقيض يكديگر نبوده و قاعدهء ياد شده هيچ ارتباطى به ارتفاع نقيضين ندارد .
توضيح اينكه : اگر ما سلب را بر حيثيت مقدم كرده و بگوييم : « الانسان ليس من حيث هو انسان بموجود » آنچه از انسان سلب شده است « وجود در مرتبهء ذات » است و نقيض « وجود در مرتبهء ذات » ، « عدم در مرتبهء ذات » نيست ، بلكه نقيض آن عبارت است از : « عدم وجودِ در مرتبهء ذات » ؛ به گونهاى كه « در مرتبهء ذات » قيد وجود باشد ، نه قيد عدم . به ديگر سخن : نقيض « وجود در مرتبهء ذات » - كه يك وجود مقيد است - سلب آن وجود مقيد است ، نه سلبى كه خودش مقيد باشد . پس اگر ما ، هم « وجود در مرتبهء ذات » و هم « عدم در مرتبهء ذات » را از ماهيت سلب نموده و بگوييم : « الانسان ليس من حيث هو انسان بموجود و لا معدوم » در واقع دو چيزى را از ماهيت سلب كردهايم كه نقيض يكديگر نيستند ، زيرا آنچه سلب شده « وجود مقيد » و « عدم مقيد » است ، نه « وجود مقيد » و « عدم آن وجود مقيد » .
هامش
( 1 ) . ر . ك : مصباح يزدى ، تعليقة على نهاية الحكمة ، شمارهء 83
( 2 ) . ر . ك : الهيات شفا ، مقاله اول ، فصل اول
( 3 ) . ر . ك : اسفار ، ج 2 ، ص 5 و 6