بلكه امورى است بيرون از ذات انسان كه انسان به آنها متصف مىگردد و لذا انسان مىتواند انسان باشد و هيچ يك از اين احكام را نداشته باشد . مقوّم انسان همان ذات انسان است كه از جنس و فصل آن تشكيل مىشود .
حاصل آنكه : از قضيهء : « الماهية من حيث هى ليست الّا هى » دو قضيه به دست مىآيد :
1 - ماهيت در مرتبهء ذاتش ، خودش است ؛ مثلًا انسان در مرتبهء ذاتش انسان است .
2 - امور بيرون از ماهيت ، از مرتبهء ماهيت سلب مىشود ؛ مثلًا انسان از آن جهت كه انسان است ، موجود نيست و معدوم هم نيست .
چنانكه مؤلف در پايان اين فصل بيان كرده ، بازگشت قضيهء نخست به آن است كه ماهيت به حمل اولى بر خودش حمل مىشود و بازگشت قضيهء دوم به آن است كه امور بيرون از ماهيت به حمل اولى بر ماهيت حمل نمىشود ، اگر چه به حمل شايع قابل حمل بر آن باشد .
اثبات قاعدهء « الماهية من حيث هى ليست الّا هى »
از توضيحات فوق دانسته مىشود كه قضيهء : « الماهية من حيث هى ليست الّا هى » بديهى است و تصور صحيح آن ، تصديق به آن را در پى خواهد داشت . اما با اين همه ، مؤلف قدس سره براى اثبات اين قاعده ، دليلى نيز اقامه كردهاند : ماهيت مىتواند متصف به صفات متقابل شود ؛ مانند وجود و عدم وجود ، وحدت و كثرت و غير آن و اين نشان مىدهد كه هر يك از اين صفات متقابل ، بيرون از مرتبهء ماهيت بوده و در خود ماهيت اخذ نشده است ، زيرا اگر مثلًا هم وجود و هم عدم در ماهيت انسان مأخود بود ، اجتماع نقيضين لازم مىآمد و اگر فقط وجود مأخوذ بود ، اتصاف انسان به عدم محال مىبود ، در حالى كه معدوم بودن انسان امرى ممكن و شدنى است . همچنين اگر عدم در ماهيت انسان اخذ مىشد ، موجود بودن انسان محال مىبود ، در حالى كه موجود