ماهيت سلب مىشود و ارتفاع نقيضين از مرتبهء ماهيت جايز است و محذورى ندارد » .
اين تعبير ممكن است اين سؤال را به دنبال داشته باشد كه چگونه ارتفاع نقيضين از مرتبهء ماهيت مىتواند جايز باشد ، با آنكه استحالهء ارتفاع نقيضين ، قانونى عقلى است و كليت آن به هيچ وجه قابل تخصيص نيست و بهطور كلى ، احكام عقلى تخصيصبردار نيست : « عقليةُ الاحكام لا تُخَصَّص » .
مؤلف در پاسخ به اين اشكال مىگويد : مقصود از تعبير فوق آن است كه هيچ يك از دو نقيض در ماهيت مأخوذ نيست ، و جنس و يا فصل ماهيت را تشكيل نمىدهد ، مثلًا وقتى گفته مىشود : « هم وجود و هم عدم از مرتبهء ماهيت انسان مرتفع مىباشند مقصود آن است كه : « انسان از آن جهت كه انسان است ، نه موجود است و نه معدوم » ؛ يعنى حيثيت انسان ، حيثيت وجود و يا عدم وجود نيست و وجود و يا عدم ، ذات و يا ذاتيات انسان را تشكيل نمىدهد . به ديگر سخن : وجود و يا عدم به حمل اوّلى بر انسان حمل نمىشود ، اگر چه به حمل شايع قطعاً انسان يا موجود است و يا معدوم .
اين سخن در مورد همهء نقيضها - جز آنجا كه يكى از دو نقيض ، جزء حدّى ماهيت را تشكيل مىدهد - صادق است . اگر سؤال شود : انسان از آن جهت كه انسان است ، خندان است يا نه ؟ عالم است يا نه ؟ مذكر است يا نه ؟ سفيد است يا نه ؟ در همهء اين موارد پاسخ آن است كه انسان ، از آن جهت كه انسان است ، نه خندان است و نه غير خندان ، نه عالم است و نه غير عالم ، نه مذكر است و نه غير مذكر ، نه سفيد است و نه غير سفيد . يعنى ، حيثيت هيچ يك از امور ياد شده حيثيت انسان نيست و هيچيك از اين امور به حمل اولى بر انسان حمل نمىشود ، اگر چه در واقع و به حسب حمل شايع ، قطعاً يكى از دو نقيض بر انسان حمل مىشود .
چند نكته
1 - قاعدهء مورد بحث ، اختصاص به ماهيت ندارد ، بلكه همهء مفاهيم را در بر