تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ترجمه و شرح بداية الحكمة ( فارسى ) — صفحة 27

مساهمون:

ص٢٧
البته بايد دانست كه بحث از احكام و احوال يك ماهيت خاص ، مانند ماهيت انسان ، هرگز بحث فلسفى نيست ، زيرا چنين بحثى ، در مورد احكامى است كه مربوط به تعيّن و قالب خاصى از موجودات است . بحث‌هايى را مىتوان فلسفى به شمار آورد كه در آن از « مطلق ماهيت » گفت و گو مىشود ؛ مانند اين بحث كه : « الماهية من حيث هى ليست الّا هى » .

توضيحى در بارهء مفاد قاعدهء « الماهية من حيث هى ليست الّا هى »

مفاد قاعدهء فوق آن است كه : ماهيتْ خودش خودش است و از آن جهت كه خودش خودش است جز خودش چيز ديگرى نيست . به تعبير دقيق‌تر : ماهيت در مرتبهء ذاتش جز ذاتش چيز ديگرى نيست و هر امر بيرون از ذات ماهيت ، از مرتبهء ذات ماهيت سلب مىگردد . مثلًا « انسان » در مرتبهء ذاتش فقط انسان است و از اين جهت و در اين مرتبه ، هيچ چيزى جز انسان و آن‌چه قوام انسان به آن است ( جنس و فصل انسان ) بر آن قابل حمل نيست . انسان در اين مرتبه ، نه موجود است و نه معدوم ، زيرا وجود و عدم نه جنس انسان است و نه فصل او ؛ نه جزء انسان است و نه عين ، هم‌چنين نه واحد است و نه كثير ، زيرا هيچ يك از وحدت و كثرت جزء ماهيت انسان و يا عين ماهيت انسان نيست . به ديگر سخن : اگر انسان از آن جهت كه انسان است ، موجود باشد ، بدان معنا است كه حيثيت انسانيت همان حيثيت موجوديت است و انسان در حقيقت همان وجود و هستى است و اين كذب محض است ، زيرا در اين صورت حمل عدم بر انسان محال خواهد بود . ممكن است انسان هزاران حكم داشته باشد : انسان موجود است ؛ انسان خندان است ؛ مذكر يا مؤنث است ؛ سفيد يا غير سفيد است ؛ و . . . . اينها همه احكامى است كه انسان آنها را دارد ، اما حيثيت هيچ‌يك از اين محمولات حيثيت انسان نيست ،