ترجمه :
ماهيت ( آنچه در پاسخ سؤال از چيستىِ اشيا گفته مىشود ) مىتواند موجود يا معدوم باشد ، واحد يا كثير باشد و كلى يا فرد باشد « 1 » و بهطور كلى قابليت اتصاف به صفاتى را كه مقابل هماند [ و در موضوع واحد جمع نمىشوند ] دارد و اين خود دليل بر آن است كه [ هيچ يك از اين صفات متقابل « 2 » ، در مرتبهء ذات ماهيت اخذ نشده است ؛ به ديگر سخن : ] اين صفاتِ متقابل از مرتبهء ذات ماهيت سلب و نفى مىشوند .
بنابراين ، ماهيت از آن جهت كه ماهيت است ، چيزى جز خودش نيست ؛ نه موجود است و نه غير موجود و نه هيچ چيز ديگر . و همين است معناى اين سخن فلاسفه كه : « دو نقيض [ مانند وجود و عدم ] از مرتبهء ماهيت رفع و سلب مىشود » . مقصود ايشان از اين عبارت آن است كه : هيچ يك از دو نقيض ، در خود ماهيت اخذ نشده است ؛ اگر چه ماهيت در واقع لزوماً به يكى از دو نقيض متصف مىباشد .
به عنوان مثال ، ماهيت انسان - كه همان حيوان ناطق است - يا موجود است و يا معدوم [ و اين يك گزارهء منفصلهء حقيقى است ؛ يعنى ماهيت انسان ] نه مىتواند هم موجود باشد و هم معدوم و نه مىتواند نه موجود باشد و نه معدوم ، اما هيچ يك از وجود و عدم در آن ماهيت مأخوذ نيست [ و جزء آن ماهيت به شمار نمىرود ] چه انسان معنايى دارد و هر يك از وجود و عدم معناى ديگرى . صفاتى كه عارض بر ماهيت مىگردند نيز اين گونهاند ، حتى آن دسته از صفات كه بر خود ماهيت عارض مىشود [ و لذا اختصاص به
هامش
( 1 ) . مثلًا ماهيت انسان موجود است و ماهيت سيمرغ معدوم ؛ ماهيت شمس واحد است و ماهيت انسان كثير - از بابوجود كلى طبيعى در افرادش - و نيز ماهيت مطلق انسان كلى است و ماهيت انسان به شرط انضمامش به خصوصيات زيد ، فرد مىباشد
( 2 ) . مقصود از تقابل ، معناى لغوى آن است ، نه معناى اصطلاحى ، زيرا چنانكه در فصل دهم از بخش هشتم خواهدآمد مؤلف ، واحد و كثير را متقابل ( به معناى اصطلاحى آن ) نمىداند