مجرد و منزه از ماده است و هيچ تعلق و وابستگيى به ماده ندارد . براهين مختلفى بر وجود چنين جوهرى در عالم هستى اقامه شده است و در متن به دو تا از اين ادله اشاره شده است . دليل نخست از مقدمات ذيل تشكيل مىشود :
1 - نفس در آغاز وجود خود فاقد هر گونه ادراك كلى است .
2 - صور و ادراكات كلّى انسان معلول و نيازمند علت مىباشند .
3 - علت اين صورتها تنها يك موجود مجرد تام تواند بود .
بنابراين ، عقل كه همان موجود مجرد تام است ، تحقق دارد .
توضيح مقدمهء نخست :
دربارهء اينكه انسان در به دو تولد آيا داراى علوم و ادراكاتى است ، يا آنكه فاقد هر گونه ادراكى مىباشد ، از زمانهاى گذشته دو نظريهء مهم وجود داشته است . بنابر نظر افلاطون و پيروان وى ، نفس انسان پيش از آنكه به بدن تعلق بگيرد ، در عالم مجردات و مُثُل بوده و به همهء حقايق كلى علم داشته و همهء علوم بالفعل نزد او حاصل بوده است ، اما هنگام تعلق گرفتن به بدن دچار نسيان و فراموشى گرديده است ، ولى با مشاهدهء جزئيات و محسوسات ، آن حقايق را به تدريج يادآور مىشود . اين نظريه مبتنى بر قدم نفس است و ادلهء متعدد بر بطلان آن اقامه شده است .
نظريهء دوم
، از آن ارسطو و پيروان وى از حكماى مشا است و نظريهء مورد قبول حكماى مسلمان مىباشد . بنابر اين نظريه ، نفس پديدهاى حادث است و انسان در به دو تولد فاقد هر گونه علم و ادراكى است ، ولى استعداد دريافت علوم و ادراكات را دارد ؛ درست مانند هيولاى اولى كه فعليتى ندارد و فقط قوه و استعداد پذيرش صورتهاى گوناگون را واجد مىباشد . به همين مناسبت است كه به نفس در اين مرحله « عقل هيولانى » گفته مىشود . اين نظريه در جاى خود به اثبات رسيده است ، بهويژه با توجه به مبانى حكمت متعاليه ، كه نفس را حاصل حركت جوهرى ماده و جسمانيةالحدوث مىداند .
توضيح مقدمه سوم
: مقدمهء دوم امرى روشن است و نياز به اثبات ندارد . اما دربارهء