موجب تميز آن مىشود ، اما هرگز كليت آن را بر طرف نمىسازد ؛ حتى اگر صدها و هزارها قيد كه هر كدام در واقع يك مفهوم كلى است - به آن ضميمه شود ، باز هم آن مفهوم ، كلى مىباشد و عقلًا صدقش و بركثيرين ممتنع نخواهد بود ؛ مثلًا انسانِ عالم ، به واسطهء قيد عالم ، از انسان غير عالم متمايز مىشود ، اما همچنان كلى است . انسانِ عالمِ سفيد پوست نيز همچنان كلى است و هر چه بر قيود آن بيافزاييم ، اگر چه آن را از غير خود متمايز مىسازيم ، اما كليت آن از بين نمىرود ؛ نهايت آن است كه با اضافه شدن هر قيد ، دايرهء مصاديق خارجى آن هر چه ضيقتر مىگردد و ممكن است به جايى برسد كه در خارج بيش از يك مصداق نداشته باشد ، اما باز هم كلى مىباشد ، زيرا آن مفهوم - فى حد نفسه - اباى از صدق بر كثيرين ندارد و اگر دهها و هزارها مورد فرض شود كه واجد همهء قيود معتبر در آن مفهوم باشند ، آن مفهوم بر همهء آنها صدق خواهد كرد .
و اما اينكه گفتيم تشخص با كليت جمع نمىشود ، به خاطر آن است كه رابطهء آن دو ، رابطهء ايجاب و سلب است . چرا كه تشخص يعنى « امتناع صدق شىء بر كثيرين » و كليت يعنى « عدم امتناع صدق شىء بركثيرين » . در نتيجه اجتماع تشخص و كليت ، به معناى اجتماع نقيضين خواهد بود .
گونههاى مختلف تمايز ميان دو ماهيت
ثم إنّ التميُّزَ بينَ ماهيّتينِ : إمّا بتمامِ ذاتَيْهما ؛ كالأجناسِ العاليةِ البسيطةِ ، إذ لو كانَ بينَ جنسينِ عاليينِ مشتركٌ ذاتىٌّ ، كان جنساً لهما واقعاً فوقَهما ، وقد فُرضا جنسينِ عاليينِ ، هذا خلفٌ .
وإمّا ببعضِ الذاتِ ، وهذا فيما كانَ بينهما جنسٌ مشتركٌ ، فتتمايزانِ بفصلينِ ، كالانسانِ والفرسِ .
وإمّا بالخارجِ من الذاتِ ، وهذا فيما إذا اشتركتا فى الماهيّةِ النوعيّةِ فتتمايزانِ