است ؛ ادراك واضح و روشن ، مانند ادراك حسى ، جزيى است و ادراك مبهم و تيره و تار ، مانند ادراك عقلى ، كلى مىباشد .
اشكالات اين نظريه :
بنابراين نظريه مفاهيم كلى در حقيقت تنها يك مصداق دارند و صدقشان بر موارد متعدد به نحو علىالبدل مىباشد ؛ مثلًا مفهوم انسان ، طبق اين نظريه ، در واقع صورت ذهنى يك فرد از انسان است ، ولى چون مبهم است ، نمىدانيم آن فرد ، زيد است يا عمرو است يا بكر . اما در حقيقت فقط يكى از آنها است ، نه همهء آنها در نتيجه - بنابراين نظر - ما هرگز قادر به بيان يك قضيهء كلى نخواهيم بود ؛ مثلًا نمىتوانيم بگوييم : « هر ممكنى نيازمند علت است » ، يا « هرانسانى غريزهء حقيقت جويى دارد » و مانند آن . طبق نظريهء فوق ، اين قضايا تنها در يك مورد صادقاند و شامل موارد ديگر نمىشوند . منتها معلوم نيست آن مورد كدام است . اينها توالى فاسدى است كه بر اين نظريه مترتب شده و آن را غير قابل قبول مىسازد .
از طرفى ، نقضهاى متعددى نيز بر اين نظريه وارد مىشود ؛ از جمله :
1 - مفاهيمى كه اصلًا مصداق حقيقى در خارج ندارند ، لذا نمىتوان در موردشان گفت : ابتدا صورت جزيى آنها وارد ذهن شده و آنگاه در اثر ابهام و تيرگى ، قابل صدق بر موارد عديده گشتهاند ؛ مانند مفهوم معدوم و محال .
2 - مفاهيمى كه مصداق مادى و محسوس ندارند ؛ مانند مفهوم خدا ، فرشته و روح .
اين مفاهيم نيز از آغاز به نحو كلى به ذهن مىآيند .
3 - مفاهيمى كه هم بر مصاديق مادى قابل انطباقاند و هم بر مصاديق مجرد ؛ مانند مفهوم علت و معلول . در بارهء اين مفاهيم نيز نمىتوان گفت كه همان صورت جزيى مبهم و رنگ پريدهاند .
4 - مفاهيمى كه بر اشياى متضاد صدق مىكند ؛ مانند مفهوم « رنگ » كه هم برسفيد و هم بر سياه حمل مىشود و نمىتوان گفت : رنگ سفيد آنقدر مبهم شده كه به صورت مطلق رنگ درآمده و قابل صدق بر سياه هم هست ، يا رنگ سياه آنقدر ضعيف و كم