ادراك ضعيفى است ، آن را به نحوى درك نمىكند كه كاملًا از ديگر امور جدا گردد ؛ لذا مىتواند بر موارد عديده انطباق يابد ، نظير شبحى كه ازدور ديده مىشود و احتمال دارد حسن يا حسين يا يك قطعه چوب نصب شده و يا غير آن باشد ، در حالى كه قطعاً فقط يكى از آنهاست و مانند سكهء سائيده شدهاى [ كه چون نقشِ رويش پاك شده ] قابل انطباق بر سكههاى مختلفى مىباشد .
در ردّ اين پندار مىگوييم : لازمهء چنين اعتقادى آن است كه مفاهيم كلى ، نظير مفهوم انسان ، بيش از يك مصداق واقعى نداشته باشند و قوانين كلى - مانند : عدد چهار زوج است و هر ممكنى وجودش علتى دارد - كه بر موارد بىشمارى انطباق مىيابند ، فقط در يك مورد صادق بوده و در بقيهء موارد كاذب باشند . در حالى كه وجدان آدمى با صراحت و وضوح چنين چيزى را ابطال مىكند . حقيقت آن است كه كليت و جزئيت بيانگر دو نحوهء وجود ماهياتند .
شرح و تفسير
نقد و بررسى نظريهء كسانى كه كليت و جزئيت را مربوط به نحوهء ادراك مىدانند
در طول تاريخ فلسفه نظرهاى گوناگونى دربارهء آنچه ما آنها را تصورات كلى مىناميم و قابل صدق بر مصداقهاى فراوان به شمار مىآوريم ، ابراز شده است . معروفترين نظريهها در باب مفاهيم كلى اين است كه آنها نوع خاصى از مفاهيم ذهنىاند و با وصف كليت در مرتبهء خاصى از ذهن ، تحقق مىيابند و درك كنندهء آنها عقل است . اما در زمانهاى پيشين اين نظريه وجود داشته است كه اساساً چيزى به نام مفهوم كلى نداريم ، و الفاظى كه گفته مىشود دلالت بر مفاهيم كلى دارند ، در واقع نظير مشتركات لفظى هستند كه بر امور متعددى دلالت مىكنند و برخى ديگر مانند افلاطون بر واقعيت مفاهيم كلى تأكيد كردهاند حتى براى آنْ نوعى واقعيت عينى و خارج از ظرف زمان و مكان قائل شدهاند و ادراك كليات را از قبيل مشاهدهء مجردات و مثالهاى