و المعقول من الحلول هو قيام موجود بموجود على سبيل التّبعيّة ، فإن أرادوا هذا المعنى ، فهو باطل ، و إلّا لزم افتقار الواجب ، و هو محال .
و إن أرادوا غيره ، فلا بدّ من تصوّره أوّلا ، ثمّ الحكم عليه بالنّفي و الإثبات .
الثّاني انّه تعالى ليس في جهة ، و الجهة مقصد المتحرّك و متعلّق الإشارة .
و زعمت الكرّاميّة انّه تعالى في الجهة الفوقيّة لما تصوّروه من الظّواهر النّقلية ، و هو باطل : لانّه لو كان في الجهة ، لكان إمّا مع استغنائه عنها ، فلا يحلّ فيها ، أو مع افتقاره إليها ، فيكون ممكنا .
و الظّواهر النّقليّة لها تأويلات و محامل مذكورة في مواضعها ، لانّه لمّا دلّت
شرح
معناى معقول [ و قابل تصوّر ] از حلول عبارت است از قيام يك موجود به موجودى ديگر بدينگونه كه تابع او باشد . پس اگر طرفداران حلول اين معنا را اراده كرده باشند ، قول به حلول خداوند باطل است ، چراكه مستلزم نيازمند بودن واجب است ، كه امرى محال مىباشد ، [ چون وجوب لذاته با هرگونه نيازمندى ناسازگار و منافى است . ]
و اگر معنايى جز اين را قصد كرده باشند ، بايد ابتدا آن را تصوير و تصوّر نمود ، و آنگاه آن را نفى و يا اثبات كرد .
وصف سلبى دوم آن است كه خداى متعال در جهتى نيست . جهت عبارت است از مقصد متحرك [ و سمت و سوى حركت آن ] و متعلّق اشاره . كرّاميه به خاطر آنچه از ظواهر نقلى [ به غلط ] برداشت كردهاند ، پنداشتهاند كه خداى متعال در جهت بالا قرار دارد ، و اين باطل است ، چون اگر خداوند در جهت خاص قرار داشته باشد ، يا بىنياز از آن مىباشد ، كه در اين صورت در آن حلول نمىكند ؛ و يا نيازمند آن است ، كه در اين صورت ممكن خواهد بود .
امّا ظواهر برخى آيات و روايات ، تأويل و توجيه خاصّ خود را دارد كه در