إمّا حصول العقاب و هو باطل قطعا ، أو حصول الثّواب و هو أيضا باطل لوجهين : الأوّل ، انّ الكافر الّذى يموت على كفره مكلّف مع عدم حصول الثّواب له . الثاني ، أنّ الثّواب مقدور للّه تعالى إبتداء ، فلا فائدة في توسّط التكليف » .
أجاب عنه بأنّ جهة حسنه هو التّعريض للثّواب لا حصول الثّواب ، و التّعريض عامّ بالنّسبة إلى المؤمن و الكافر ، و كون الثّواب مقدورا للّه تعالى ابتداء مسلّم ، لكن يستحيل الإبتداء به من غير توسّط التّكليف ، لأنّه مشتمل على التعظيم ، و تعظيم من لا يستحقّ التّعظيم قبيح عقلا .
و قول المصنّف في تعريف الثّواب : « النفع المستحقّ المقارن للتعظيم » فالنّفع
شرح
برد كه هدف و غرض خداوند از تكليف ، كيفر دادن اين افراد بوده است ] ، و يا پاداش دادن [ به مؤمنان و مطيعان ] ، و اين نيز به دودليل نادرست است :
نخست ، اينكه كافرى كه در حال كفر مىميرد ، مكلّف است و به ثوابى دست نيافته است ، [ پس غرض از تكليف و جنبهء حسن آن ، تحقق نيافته است . ]
دوم : خداوند قدرت دارد كه از همان ابتدا [ و بدون آنكه تكليفى بوده و اطاعت از آن صورت گرفته باشد به كسانى كه مىخواهد ] ثواب بدهد ، پس فايدهاى در وساطت تكليف نيست . »
مؤلف در پاسخ به اين اشكال گفت : جنبهء حسن تكليف عبارت است از در معرض ثواب قرار دادن مكلّفان ، نه حصول بالفعل ثواب . و در معرض ثواب قرار دادن ، مؤمن و كافر ، هردو ، را شامل مىشود . و اينكه خداوند از ابتدا قدرت بر ثواب دارد ، امرى مسلّم است ، لكن ابتداى به آن بدون واسطه شدن تكليف محال است ، چون ثواب مشتمل بر بزرگداشت است ، و بزرگ داشتن و تكريم كسى كه سزاوار آن نيست ، عقلا قبيح است .
« نفع » ، در تعريف مؤلف از ثواب كه : « نفعى كه سزاوار آن است و مقارن با