كسى در آنجا بيفتد و كارد او را بكشد ، ضمان ، بر كسى است كه چاه را كنده است .
[ مسئلهء ] ( چهاردهم ) : هرگاه گفت : « متاعت را در دريا « 1 » بينداز تا كشتى غرق نشود و بر من است ضمان آن » ، ضامن است ؛ اگرچه صاحب متاع هم شريك او بود در احتياج به انداختن متاع در دريا ، از جهت سلامت كشتى .
و اگر حاجت به انداختن ، مختصّ به صاحب متاع بود ، ضمانى نيست .
و اگر گفت : « جامهات را پاره كن ، يا متاعت را بينداز » و نگفت بر من است ضمان او ، ضامن نيست .
و اگر گفت : « بر من است ضمان او با ساير قافله » ، و آنان امتناع كردند از اداء ، و او گفت كه : « مراد من تساوى من بود با ساير قافله در ضمان » ، به اندازهء حصهء خود ، ضامن است ؛
و اگر مدعى شد كه قافله ، اذن دادند بر ضمان از جانب آنان و آنان منكر شدند ، قسم بخورند .
[ مسئلهء ] ( پانزدهم ) : هرگاه به طفل مميّزى گفت : « خودت را بكش » و او كشت ؛ ضمانى نيست ؛ و اگر مميّز نبود ، قصاص ، ثابت است .
و هرگاه عاقل ، بر كشتن خودش اكراه شود ، ضمانى نيست ؛ چون كه اين اكراه ، تصوير نمىشود .
[ مسئلهء ] ( شانزدهم ) : هرگاه شهود بر قتل ، شاهد زور بودند ؛ و ولىّ ، عالم به تزوير بود [ و ] با وجود آن ، مباشرت قصاص از مشهود عليه كرد ، او قصاص مىشود نه شهود .
[ مسئلهء ] ( هفدهم ) : هرگاه دو نفر او را جراحت زدند و جراحت يكى از آنان ، خوب شد و از ديگرى ، سرايت به نفس كرد ، او قاتل است ؛ كه كشته مىشود بعد از ردّ ديهء جراحت بر او ، و اوّلى جارح است . و اگر يكى از دو نفر جارح ،
] 981 / B [
مدعى شد كه جراحتى كه او زده ، خوب شده [ است ] ، و از ديگرى [ جراحت ] سرايت كرده ، و ولىّ ، تصديق او كرد در حق ديگرى قبول نيست ؛ بلكه بر او نصف ، جنايت است و بر او « 2 » كه ولىّ تصديق كرده ، جنايت جرح است .
هامش
( 1 ) . در نسخه « چاه » بدل « دريا » است .
( 2 ) . در نسخه « آن را » دو مرتبه آمده است .