يا نصف ديه را .
و گاهى سبب قتل ، از قبيل شرط است ؛ كه از عدم او ، عدم مشروط ثابت مىشود و وجود آن ، وجود مشروط را لازم ندارد ؛ مثل چاه كندن كه سبب افتادن در چاه ، راه رفتن است و چاه كندن ، شرط است و در شروط ، قصاص متعلّق نمىشود .
مطلب دوم : در [ بيان ] جمع شدن اسباب قتل است
( و در آن ، مسائلى ) [ چند ] است :
[ مسئلهء ] ( اوّل ) : اعتبارى نيست به شرط ، در صورت وقوع مباشرت ؛ مثل كسى كه كسى را نگاه دارد و ديگرى او را بكشد ؛ يا كسى ، چاهى بكند و ديگرى ، كسى را در آن چاه بيندازد .
[ مسئلهء ] ( دوم ) : وقتى كه مباشر و سبب جمع شدند ، گاهى سبب ، غلبه مىكند و آن موردى است كه مباشرت مباح باشد مثل كشتن قاضى ، مشهود عليه به شهادت زور را ؛ كه شهود ، قصاص مىشوند ؛
و گاهى مباشر ، غلبه مىكند ؛ مثل اين كه از بالاى بام ، او را بيندازد ؛ پس كسى او را با شمشير ، دو نيمه كند ؛ كه قصاصى بر آن [ كسى ] كه انداخته [ است ] ، نيست ؛ به خلاف اين كه او را به دريا بيندازد ، پس ماهى او را ببلعد ؛ چون كه به فعل ماهى ، اعتبارى نيست .
و هرگاه سبب و مباشر ، معادل هم شدند ؛ مثل آنكه كسى را اكراه بر كشتن كسى كرد ، [ كه ] قصاص ، بر مباشر است و آن [ كسى ] كه اكراه كرده ، [ براى ] هميشه حبس مىشود .
[ مسئلهء ] ( سوم ) : هرگاه كسى را اكراه كرد بر بالا رفتن به درختى ؛ پس از درخت لغزيد و مرد ، ديه بر مكره ، ثابت است .
[ مسئلهء ] ( چهارم ) : هرگاه گفت : « مرا بكش و الّا تو را مىكشم » ؛ و او اختيار كشتن او را كرد و كشت ، قصاص و ديه ، ساقط است ؛ ولى معصيت كرده [ است ] .
[ مسئلهء ] ( پنجم ) : هرگاه مباشر با مباشر [ ديگرى ] جمع شدند در قتل ، اقوى مقدّم است ؛ پس اگر جراحت زد به شخصى ، به حدّى كه مثل مذبوح شد و ديگرى ، او را كشت ، قصاص ، بر جارح است .