تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ترجمه تفسير مجمع البيان (فارسى) — صفحة 130

مساهمون:

ص١٣٠
هامش
در باره تنزيل( فَلا صَدَّقَ وَ لا صَلَّى وَ لكِنْ كَذَّبَ وَ تَوَلَّى )از تفسير فرات بن ابراهيم كوفى باسنادش از عمّار بن ياسر آورده كه گفت . من با ابى ذر غفارى در خيمه‌اى كه براى عبد اللَّه بن عبّاس زده بودند بودم و او براى مردم حديث ميگفت . كه ناگاه ابو ذر بر خاست و دستش را بستون خيمه زد آن گاه گفت اى مردم هر كس مرا ميشناسد كه ميشناسد و هر كس نميشناسد من خود را معرّفى ميكنم منم جندب فرزند جناده ابو ذر غفّارى . شما را بحقّ و حقّ پيامبر سوگند مىدهم آيا شنيديد كه رسول خدا ميفرمود : زمين روئيدن نداده و آسمان سايه نيفكنده بر صاحب زبانى كه راستگوتر از ابى ذر باشد گفتند . به خدا سوگند شنيديم . گفت آيا ميدانيد اى مردم كه پيامبر در روز غدير خم يكصد و سى هزار نفر ( 000 / 130 ) مرد از ما جمع نمود و در روز سمرات پانصد نفر مرد از ما جمع نمود و در هر دو روز ميفرمود ( اللّهمّ من كنت مولاه فان عليّا مولاه اللّهمّ وال من والاه و عاد من عاداه بار خدايا هر كس كه من مولاى اويم پس بدرستى كه على مولاى اوست . بار خدايا دوست بدار دوستان او را و دشمن بدارد دشمنان او را پس عمر بر خاست و گفت ( بخّ بخ لك يا بن ابى طالب اصبحت مولاى و مولا كلّ مؤمن و مؤمنة ) به به بر تو اى پسر ابى طالب كه صبح نمودى در حالى كه مولاى من و مولاى هر مرد و زن مؤمنى هستى . پس چون اين مطلب را معاوية بن ابى سفيان لعنهما اللَّه شنيد برخاست . و بر مغيرة بن شعبه تكيه داد و گفت : لا نقر لعلى بولاية و لا نصدق محمّدا فى مقالته . ايمان بولاية على نميآورم و محمّد را در سخنش - تصديق نميكنيم . پس خداوند نازل فرمود« فَلا صَدَّقَ وَ لا صَلَّى وَ لكِنْ كَذَّبَ وَ تَوَلَّى ثُمَّ ذَهَبَ إِلى أَهْلِهِ يَتَمَطَّى أَوْلى لَكَ فَأَوْلى . . . »پس گفتند بار خدايا كه شنيديم . و همين روايت را نيز فرات از حذيفه بن اليمان راجع بغدير خم با يك اضافات ديگر روايت نموده كه معاويه عليه الهاويه بر خاست در حال خشم و تكبّر بيرون رفت در حالى كه دست راستش را بر شانه عبد اللَّه قيس اشعرى و چپش را بر شانه مغيرة بن شعبه گذاشته و ميرفت و ميگفت لا نصدّق محمّدا على مقالته و لا نقرّ لعلّى - بولايته . پس خدا نازل فرمود( فَلا صَدَّقَ وَ لا صَلَّى . . . )پس پيامبر مصمّم شد كه او را بر گردانيده و بكشد . جبرئيل ( ع ) گفت . عجله مكن . . .