خدا را چنان كه خيّاط جمع مىكند پارچه را و بعضى از آن را به پارهء ديگر ميدوزد و ميچسباند .
و گفته شده : براى اينست كه توبه نصوح محكم و مستحكم مىكند طاعت و بندهگى را چنان كه خيّاط محكم و مستحكم مىكند با دوختن پارچه را « 1 »
عَسى رَبُّكُمْ أَنْ يُكَفِّرَ عَنْكُمْ سَيِّئاتِكُمْ وَ يُدْخِلَكُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ
شايد پروردگار شما بپوشاند از شما گناهان شما را و داخل گرداند شما را در بهشتى كه از زير درختان و قصور آن نهرها روانست . يعنى پاك كند از نامه و پرونده شما گناهان شما را و داخل كند شما را ببهشت . ( و عسى ) از خدا واجب است .
آن گاه فرمود :
يَوْمَ لا يُخْزِي اللَّهُ النَّبِيَّ وَ الَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ
يعنى روزى كه خدا ايشان را بدخول در آتش عذاب و شكنجه نميكند و به اين وسيله ايشان را خوار نميگرداند . بلكه بدخولشان در بهشت عزيز مينمايد ايشان را
هامش
( 1 ) مترجم گويد : بعضى از تفاسير و كتب آمده كه نصوح مردى بود شبيه زنها صورتش مو نداشت و پستانهايى برجسته چون پستان زنها داشت و در حمّام زنانه كار ميكرد و كسى از وضع او خبر نداشت و آوازه تميز كارى و زرنگى او به گوش همه رسيده و زنان و دختران رجال دولت ، و اعيان و اشراف دوست داشتند كه وى آنها را دلّاكى كند و از او قبلا ، وقت ميگرفتند تا روزى در اندرون شاه صحبت از او در ميان آمده دختر شاه مايل شد كه حمّام آمده و كار نصوح را ببيند . نصوح وقت به دختر شاه داده و آماده پذيرايى و نظافت او شد . پس دختر شاه با چند تن از خواص نديمانش باتّفاق نصوح بحمّام آمده و مشغول استحمام شد . كه از قضا يك دانهء گرانبهايى از دختر پادشاه در آن حمّام مفقود گشت از اين امر دختر پادشاه در غضب شده و به دو تن از خواصش فرمان داد كه همهء كارگران را تفتيش كنند تا شايد آن گوهر ارزنده پيدا شود .