هامش
طبق اين دستور مأمورين ، كارگران را يكى بعد از ديگرى مورد بازديد خود قرار دادند . همين كه نوبت بنصوح رسيد با اينكه آن بيچاره هيچگونه خبرى از دانه نداشت ، ولى بعد از اينجهت كه ميدانست تفتيش آنان ، سرانجام كارش را برسوايى ميكشاند حاضر نميشد كه وى را تفتيش كنند لذا بهر طرفى كه ميرفتند تا دستگيرش كنند او به طرف ديگر فرار ميكرد و اين عمل او آن طور نشان ميداد كه گوهر را او ربوده است . و از اين نظر مأمورين براى دستگيرى او بيشتر سعى ميكردند . نصوح هم تنها راه نجات را در اين ديد كه خود را در ميان خزينه حمّام پنهان كند ، ناچار به داخل خزينه رفته و همين كه ديد مأمورين براى گرفتن او بخزينه آمدند و ديد كه ديگر كارش از كار گذشته و الان است كه رسوا شود بخداى تعالى متوجّه و از روى اخلاص توبه و از خدا خواست كه از اين غم و رسوايى نجاتش دهد .
بمجرّد اينكه نصوح توبه كرد ناگهان از بيرون حمّام آوازى بلند شد كه دست از اين بيچاره برداريد كه گوهر پيدا شد پس از او دست برداشتند و نصوح خسته و نالان شكر خدا را بجا آورده و از خدمت دختر شاه مرخّص شد و به خانه خود رفت و هر مقدار مالى كه از اين راه گناه تحصيل كرده بود در راه خدا به فقراء داد و چون زنان شهر از او دست بردار نبودند ديگر نميتوانست در آن شهر بماند . و از طرفى نميتوانست راز خودش را به كسى اظهار كند ناچار از شهر خارج و در كوهى كه در چند فرسخى آن شهر بود سكونت اختيار نمود و بعبادت خدا مشغول گرديد . اتّفاقا شبى در خواب ديد كسى به او ميگويد : اى نصوح چگونه توبه كردهاى و حال آنكه گوشت ، و پوست تو از فعل حرام روئيده شده است .
تو بايد طورى كنى كه گوشتهاى حرام از بدنت بريزد همين كه از خواب بيدار شد با خودش قرار داد كه سنگهاى گران وزن را حمل كند و بدين وسيله خودش را از گوشتهاى حرام بكاهاند .
نصوح اين برنامه را مرتب عمل ميكرد تا پس از مدّتى كه گذشت در يكى از روزها همانطورى كه مشغول به كار بود چشمش بميشى افتاد كه در آن