تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ترجمه تفسير مجمع البيان (فارسى) — صفحة 151

مساهمون:

ص١٥١
هامش
كوه چرا مىكند . از اين امر بفكر فرو رفت كه آيا اين ميش از كجا آمده و از كيست . تا عاقبت با خود انديشيد كه اين ميش قطعا از شبانى فرار كرده و به اينجا آمده است بايستى من از آن نگهدارى كنم تا صاحبش پيدا شود و به او تسليمش نمايم . لذا آن ميش را گرفت و نگهدارى نمود و از همان علوفه و گياهان كه خود مىخورد به آن حيوان نيز ميداد ، و مواظبت ميكرد كه گرسنه نماند . خلاصه ميش زاد و ولد كرد و كم كم زياد شد و نصوح از شير و عوايد ديگر آن بهره‌مند ميشد تا موقعى كه كاروانى راه را گم كرده بود و مردمش از تشنگى نزديك به هلاكت رسيده به آنجا عبورشان افتاد همين كه نصوح را ديدند از او آب خواستند ، و او بجاى آب به آنها شير داد بطورى كه همگى سير شده و راه شهر را از او پرسيدند . وى راه نزديك را نشان آنها داده و آنها موقع حركت هر كدام احسانى بنصوح كردند . و او در آنجا قلعه‌اى بنا كرده و چاه آبى حفر نمود و كم كم در آنجا منازلى ساخته و شهركى بنا نمود و مردم از هر جا به آنجا آمده و رحل اقامت افكندند و نصوح بر آنها بعدل و داد حكومت نموده و مردمى كه در آن محلّ سكونت اختيار كردند همگى به چشم بزرگى بر او مينگريستند . رفته رفته آوازه و حسن تدبير او به گوش پادشاه آن عصر رسيد كه پدر آن دختر بود از شنيدن اين خبر شايق بديدار او شده دستور داد تا وى را از طرف او بدربار دعوت كنند . همين كه دعوت شاه بنصوح رسيد نه پذيرفت و گفت من كارى و نيازى بدربار شاه ندارم و از رفتن نزد سلطان عذر خواست . مأمورين چون اين سخن را بشاه رساندند بسيار تعجّب كرد و اظهار داشت حال كه او براى آمدن نزد ما حاضر نيست ما ميرويم كه او را و شهرك نو بنياد او را ببينيم ، پس با خواص درباريانش به سوى محلّ نصوح حركت كرد همين كه به آن محلّ رسيد بعزرائيل امر شد كه جان پادشاه را بگيرد پس پادشاه در آنجا سكته كرد و نصوح چون خبردار شد كه شاه براى ملاقات و ديدار او آمده بود در تجهيزات و مراسم تشييع او شركت و آنجا ماند تا او را به خاك سپردند . و چون پادشاه پسرى نداشت اركان دولت مصلحت ديدند كه نصوح را بتخت سلطنت بنشانند . پس
ترجمه تفسير مجمع البيان (فارسى) — صفحة 151 | الشيخ الطبرسي / ستوده / شيخ محمد رازى