و قوم لوط حضرت لوط را تكذيب نمودند ، و اينكه قوم لوط را برادران آن حضرت
هامش
( دست به دعا برداشته گفت : پروردگارا اين بندگانت جز تكذيب من و كفر ورزيدن نسبت به تو عملى ندارند ، و به پرستش درختى مىپردازند كه نه قدرت سود رساندن و نه ياراى زيان رساندن به كسى را دارد ، خداوند تمام درختان آنان را خشك كن ، و قدرت خود را به آنان نشان ده ! فردا صبح كه شد مردم آن قريهها ديدند درختانشان خشكيده است ، اين پيشامد براى آنان سخت مصيبتبار و دردناك بود و آنان در بنبستى عجيب قرار داد ، و با اين پيشآمد به دو دسته تقسيم شدند :
يك دسته گفتند : اين مرد كه گمان مىكند فرستادهء خداى آسمان و زمين است خدايان شما را سحر كرده است تا شما را از خدايانتان و ديگران ساخته متوجّه خداى خودش نمايد .
دستهء ديگر گفتند : اينطور نيست ، بلكه خدايان شما چون ديدهاند اين مرد به آنان بد مىگويد و شما را به سوى خداى ديگرى فرا مىخواند خشمناك شدهاند و منظرهء زيبا و حسن و طراوت خود را از شما پنهان ساختهاند ، تا شما بر او خشمناك شويد و بر او پيروز گرديد .
بدين ترتيب همگى متّحدا تصميم به كشتن پيامبر خدا گرفتند ، و لذا شروع به كندن چاههاى بزرگى نمودند و اين چاهها را تا دهانهء چشمه به همديگر ربط دادند ، و تمام آب چشمه را كشيدند ، آن گاه در كف آن چشمه چاهى كه دهانهاى بسيار تنگ داشت حفر نمودند و پيامبرشان را داخل آن چاه فرو كرده تخته سنگ بزرگى روى در چاه گذاردند ، آن گاه آب چاهها را باز كردند ، سپس گفتند : اينك اميدواريم خدايان ما كه ديدهاند چگونه دشمن آنان را كه به آنان بد مىگفت و مانع عبادتشان مىشد كشتهايم از ما راضى شوند .