قهرمانى كار آزموده هستم ) .
از صف مسلمانان عامر بميدانش رفت و در حالى كه رجز خوانده ميگفت :
قد علمت خيبر انى عامر * شاكى السلاح بطل مغامر
اين دو پهلوان رقيب دو ضربت رد و بدل كردند ، كه شمشير يهودى روى سپر عامر فرود آمد ، و چون شمشير عامر كوتاه بود ساق پاى يهودى را هدف گرفت تا بر آن ضربتى وارد كند كه شمشير بهدف اصابت نكرد و به ران خودش خورد و در اثر ضربت خودش بشهادت رسيد .
سلمه گويد : ناگهان عدهاى از ياران رسول خدا ( ص ) را ديدم كه ميگويند :
كار عامر باطل شد او خودش را كشت ، من خدمت پيامبر رسيدم و در حالى كه گريه ميكردم گفتم : ميگويند : عمل عامر باطل شده است ؟ ! حضرت فرمودند اين حرف را چه كسى گفته است ؟ گفتم : افرادى از اصحاب شما ، فرمودند : دروغ گفتهاند بلكه عامر دو بار اجر دريافت نمود ، راوى گويد : ما عاقبت آنان را به محاصره در آورديم ، بطورى كه ما نيز در وضع نامناسبى قرار گرفتيم ، ولى سرانجام خداوند فتح و پيروزى را نصيب ما فرمود ، و جريان آن بدين ترتيب بود :
پيامبر خدا ( ص ) پرچم جنگ را بدوش عمر بن خطاب گذاشت و آنچه كه از سپاه اسلام لازم بود همراه او به راه افتادند ، و با مردم خيبر برخورد كردند ، عمر و يارانش عقب نشينى كردند و خدمت پيامبر خدا ( ص ) آمدند ، در حالى كه ياران عمر او را ميترسانيدند ، و عمر نيز آنان را از عظمت و قدرت دشمن ميترسانيد ، پيامبر ( ص ) نيز سردرد داشتند و بميان مردم نمىآمدند ، پس از آنكه دردش خوب شد فرمود : مردم با خيبر چه كردند ؟ جريان را بحضرتش خبر دادند حضرت فرمود :
( لاعطين الراية غدا رجلا يحبّ اللَّه و رسوله ، و يحبّه اللَّه و رسوله كرارا