تا اينكه خود را به محلى بنام سيف البحر رسانيد ، ابو جندل بن سهيل نيز از قريش گريخت و خود را به او رسانيد ، و از آن پس ديگر هيچكس كه مسلمان شده بود از ميان قريش بيرون نمىآمد مگر آنكه به دستهء ابو بصير ملحق ميشد ، تا اينكه يك گروه زبده اطراف ابو بصير جمع شدند ، راوى ميگويد : به خدا سوگند گروه جابر خبر بيرون آمدن هيچ قافلهاى را از قريش كه قصد شام داشت نمىشنيد مگر آنكه بر آن شبيخون زده آنان را كشته اموالشان را بيغما ميبردند .
قريش بناچار خدمت پيامبر فرستاده او را بخويشاوندى سوگند داد كه قاصد نزد گروه جابر بفرستد و آنان را از اين عمل باز دارد ، و از اين پس هر كس از ميان قريش مسلمان شود و خدمت پيامبر رود در امان باشد ، حضرت هم سراغ جابر فرستاد و آن را فرا خواند .
داستان فتح خيبر
پس از آنكه رسول خدا ( ص ) از حديبيه بمدينه بازگشت شب در مدينه اقامت فرموده سپس رهسپار سوى خيبر گرديد .
ابن اسحاق به استاد خود ابى مروان اسلمى از پدرش از جدش نقل مىكند همراه پيامبر خدا ( ص ) بسوى خيبر رفتيم تا اينكه به نزديكى خيبر رسيده بطورى كه بر آن مسلط شديم ، حضرت فرمودند : توقف كنيد ، مردم همگى ايستادند ، حضرت دست بدعا برداشته اين دعا را خواندند :
« اللهم رب السماوات السبع و ما اظللن و رب الارضين السبع و ما اقللن و رب الشياطين و ما اظللن ، انا نسألك خير هذه القرية و خير اهلها و خير ما فيها و نعوذ بك من شر هذا القرية و شر اهلها و شر ما فيها »
يعنى : ( بار خدايا اى پروردگارا آسمانهاى هفتگانه و آنچه بر آن سايه افكندهاند ، و اى پروردگار زمينهاى هفتگانه و آنچه بر روى خود برداشتهاند و اى پروردگار شياطين و آنها كه گمراه كردهاند ، ما از خير اين قريه و خير ساكنان آن را و خير آنچه در آنست درخواست داريم ، و از شر اين قريه و شر اهل آن و شر