خطاب علىاكبر به مركب سوارى خويش
مرحبا مركب فرخندهء آغشته به خون * كه به يك گام زدن برديّم از دهر برون
حال كز سنگ جفاشيشه عمرم بشكست * باش پادار كه رفتست مراكار زدست
سرم از ضربت شمشير جدا گرديده * از كفم اصل عنان تورها گرديده
طاقت زخم نباشد دگرم بر پيكر * جسم مجروح مرا بردم شمشير مبر
عمر آخر شد و برپشت تو تا جان دارم * يك تمناز تواى باديه پيما دارم
كه مرا تارمقى هست از اين غم برهان * جسم صد چاك مرا بر در خيمه برسان
من همى يك تن و قاتل زحساب افزون است * پدرم و إله و ليلا زغمم مجنون است
بر سانم به در خيمه كه شايد پدرم * مرهم از مهر گذارد به جراحات سرم