على اكبر به زبان حال چنين مىگفت
چه شود پانهى اى جان پدر بر سر من * لب خشكيده من بينى و چشم تر من
چون مرا قوت آن نيست كه آيم بر تو * چه شود گرتو نهى بر سرزانو سر من
دم مرگ است و مرا آرزو ، ديدن تست * چه شود گر تو بيايى زوفابر سر من
جان چه باشد كه بيايى و نثار تو كنم * بوده هر دم بفدايت سر من ، پيكرمن
همه غصه و دردم پدر از اين باشد * اولين بيكسى تو در نفس آخرمن
روى بنماى پدر جان دم آخر برخم * تا تجلى كند از روى توام داورمن
* * *