گفتمت باشى مرا تو دستگير * اى تو يوسف من ترا يعقوب پير
پشت پا بر ساغر حالم مزن * نيش بردل ، سنگ بربالم مزن
خاك غم برفرق بخت دل مريز * بس نمك بر لخت لخت دل مريز
همچو چشم خود بقلب دل متاز * همچو زلف خود پريشانم مساز
حايل ره مانع مقصد مشو * بر سر راه محبت سد مشو
لن تنالوا البر حتى تنفقوا * بعد از آن مما تحبون گويد او
نيست اندر بزم آن و الا نگار * از تو بهتر گوهرى بهر نثار
هر چه غير از اوست سد راه من * آن بت است و غيرت من بت شكن
جان رهين و دل اسير چهرتست * مانع راه محبت ، مهر تست
آن حجاب از پيش چون دورافكنى * من تو هستم در حقيقت تو منى