معاويه وى را از امير المؤمنين ( ع ) پرسيد ، گفت : گواهم كه او را در حالى ديدم كه شب پردههاى خود را افكنده بود ، و او در محراب خويش بر پا ايستاده ، محاسن را به دست گرفته چون مار گزيده به خود مىپيچيد و چون اندوهگينى مىگريست ، و مىگفت : ] اى دنيا ! اى دنيا ! از من دور شو ! - با خودنمايى - فرا راه من آمدهاى ؟ يا شيفتهام شدهاى ؟ مباد كه تو در دل من جاى گيرى . هرگز ! جز مرا بفريب ! مرا به تو چه نيازى است ؟ من تو را سه بار طلاق گفتهام و بازگشتى در آن نيست . زندگانىات كوتاه است و جاهت ناچيز ، و آرزوى تو داشتن خرد - نيز - آه از توشهء اندك و درازى راه و دورى منزل و سختى در آمدنگاه .
78
[ و از سخنان آن حضرت است ، چون كسى از او پرسيد : « رفتن ما به شام به قضا و قدر خدا بود ؟ » پس از گفتار دراز ، و اين گزيدهء آن است : ] واى بر تو ! شايد قضاء لازم و قدر حتم را گمان كردهاى ، اگر چنين باشد پاداش و كيفر باطل بود ، و نويد و تهديد عاطل . خداى سبحان بندگان خود را امر فرمود - و در آنچه بدان مأمورند - داراى اختيارند ، و نهى نمود تا بترسند و دست باز دارند . آنچه تكليف كرد آسان است نه دشوار و پاداش او بر - كردار - اندك ، بسيار . نافرمانيش نكنند از آنكه بر او چيرند ، و فرمانش نبرند از آن رو كه ناگزيرند . پيامبران را به بازيچه نفرستاد ، و كتاب را براى بندگان بيهوده نازل نفرمود و آسمانها و زمين و آنچه ميان اين دو است به باطل خلق ننمود . « اين گمان كسانى است كه كافر شدند . واى بر آنان كه كافر شدند از آتش . » !
نهج البلاغة ( فارسي ) — صفحة 372
مساهمون: خطب الإمام علي ( ع )
ص٣٧٢